تبلیغات
عصر خاکستر - مطالب خرداد 1394

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1394-10:21 قبل از ظهر



برخی شعرها برای من خاطره های بسیاری به همراه خود می آورند. این غزل هم از آن دسته است. بهار سال هشتاد و پنج بود که  امیر اکبرزاده از شاعران هم نسل و هم روزگارم تماس گرفت و گفت برای ایران شعر نداری؟ که همان وقت هم توی جاده بودم و قلم و کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن و با همان نوشتن و سرودن ناگهانی در جشنواره شعری که  استاد ایران شناس بزرگ و تاج سرم میرجلال الدین کزازی دبیرش بود ، این شعر نیز همای سعادت بر شانه اش نشست و جزو کارهای برگزیده قرار گرفت که اگر بخواهم تنها به یکی از این گونه عنوان ها که در کشور فردوسی و سعدی و حافظ به دست آورده ام بنازم همین یک نام و نشان مرا کافی ست چرا که می توانم دلخوش باشم من هم به گونه ای عشقم به خاک میهنم را نشان داده ام اگرچه فردوسی بزرگ بر ستیغ این کوه ایستاده باشد و همچو منی پایین کوه و خیره بر بلندای آن.



عمر گل‌های بلند آوازه ی ایران کم است

فرصت نوروز در این جنگل عریان کم است


شستشوی خاک کار لکه های ابر نیست

سیل جاری کن خداوندا که این باران کم است



ای که خوشبختی قلم خورده است در تقدیر تو

در کنار کوه غم‌های تو کوهستان کم است



در قبال آنچه خوکان بر سرت آورده‌اند

قرن‌ها نفرین به چنگیز و هلاکوخان کم است



کشتی ما غرق شد هر گاه توفانی وزید

ناخدا بسیار اما نوح کشتیبان کم است



باغ فین دلسرد ، کاشی‌های آبی  رنگ زرد

خون جوشان امیری در رگ کاشان کم است



رخش را زین کن به زانو دربیاور مرگ را

 از کدامین نانجیبی رستم دستان کم است؟



ای وطن این ناخلف فرزند در شأن تو نیست

زودتر قربانی‌ام کن فرصت خوبان کم است



اردیبهشت  85




ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1394 10:41 قبل از ظهر
یکشنبه هفدهم خرداد 1394-08:18 بعد از ظهر




هرچه می اندیشم از گل ها لبت شیرین تر است

مذهب اندام تو از خلق نیک آیین تر است



این مسیر عمر نه ، خط عبور رنج هاست

گاه اگر پیشانی ام از دامنت پُر چین تر است



عمر ما افتاده در چنگ حرامی ها دریغ

مرگ صدها بار از این زندگی شیرین تر است



این که باران نیست می بارد به گیسوی زمین

اشک ناکامی ست ،از ما آسمان مسکین تر است



ای که حلاج زمان را می کشی تا پای دار!

از کجا معلوم این مرد از شما بی دین تر است؟



توبه می خواهید آیا از خدا بالاترید

یا که از ما می گساران خون تان رنگین تر است؟



خنده ام می گیرد از این درد، آری نازنین

بیشتر می خندد آن کس کز همه غمگین تر است







نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه پانزدهم بهمن 1394 09:57 قبل از ظهر
چهارشنبه ششم خرداد 1394-11:55 قبل از ظهر



دوستان عزیز!

مدتی ست شخص نابهنجار و دیوانه ای کف به لب آورده مزاحم این وبلاگ می شود و در ناسزا گویی و نوشتن دشنام های پلید و شرم آور نسبت به من و خانواده ام کوتاهی نمی کند بنا براین احتمال دارد این پنجره را ببندم تا به جای هوای بهار، گرد و غبار وارد اتاقم نشود هر چه باشد من نیز انسانم و تاب و توانم در برابر شنیدن کلمات توهین آمیز یک جا تمام می شود. حالا که آن شخص را نمی شناسم و این قدر مردانگی هم درو نمی بینم که نقاب از رخ بردارد تا بدانم دشمنم کیست چاره نیست جز کنج عزلت گزیدن و با نقابدار پرده در و گستاخ  در کوچه و بازار رو در رو نشدن.

من سال هاست حرفم را با صداقت و بی نقاب می گویم و هراسی به دل ندارم چون دلم برای این آب و خاک می سوزد حالا جانداری ابله پیدا شده می خواهد ازین طریق به من لطمه بزند و با اعصاب من بازی کند به ایشان می گویم بدان و آگاه باش جهان دیگری هست و خدایی که شاهد تمام این اتفاق ها ست و من شما را به همان خدا که بر همه چیز آگاه است وا گذار می کنم  بنابراین  سعی کن توبه کنی و از کردار زشت خویش دست برداری وگرنه به قول حضرت حافظ:

گر مسلمانی ازین است که حافظ دارد
وای اگر از پی امروز بود بود فردایی

مخاطب ناشناس! حرف آخرم با تو این است که دنیا دار مکافات است حتا اگر به جهان دیگر اعتقادی نداشته باشی بر اساس قانون طبیعت بازخورد و نتیجه ی انگ ها و تهمت هایت را خواهی دید چونان پژواک و طنین صدایی که در کوهستان به تو باز خواهد گشت. پس از فرصت کوتاه باقی مانده در زندگی استفاده کن و زیبا ترین جمله ها را فریاد کن تا سرود انسانیت به سوی تو برگردد و از لجن پراکنی دست بردار که خود با لجن یکسان خواهی شد.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه ششم خرداد 1394 12:34 بعد از ظهر
یکشنبه سوم خرداد 1394-08:26 بعد از ظهر



برخی شعرها با صدای برخی خوانندگان و نوع آهنگی که دارند و غمی که پنهان کرده اند چنان به دل می نشیند که بعد از هزاران سال هم از یاد نمی رود خاصه زمانی که شما احساس خاکستر بودن داشته باشید! این شعر جاودانه بی تو خاکسترم از زنده یاد محمود مشرف تهرانی(م.آزاد) از آن قبیله عاشقانه است که بر شمردم. این شعر را بهرام حصیری سال ها پیش خوانده است زمانی که من جوانی شانزده یا هفده ساله بودم. سال هایی که اگرچه آینده را روشن می پنداشتم اما اندوهی اسرار آمیز بغض گلویم می شد و آواز رویاهایم را در چنگ می فشرد. همان روزها اگرچه شیرین بود اما باز هم غمگین بود. درست مثل آن شعر قیصر عزیز که می فرماید:

اما چرا

آهنگ شعرهایت تیره

و رنگ شان

تلخ است؟

وقتی که بره ای

آرام و سر به زیر

با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر

نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی دارد؟


حالا من که از آغاز و شاید از چهارده سالگی و پس از پرواز ناگهانی خواهران غریبم به آسمان از ژرفای دره تنگ بوالحیات می دانستم چه سرنوشتی در انتظار انسان بیچاره است چگونه می باید در بهار جوانی ام شاد و سرمست و بی خبر بوده باشم؟

به پرده حاشیه بردم شما دوستانم را دردی بود که ناگاه سرباز کرد و گاه شاعران نیز حق دارند سوای شعری که می نویسند درد دل کنند اگرچه برخی بی خبران و دلخوش کردگان به دو روزه پوچ و بی ارزش دنیا و مصدر نشین معنای این اندوه را هرگز نفهمند که ختم الله علی قلوبکم... اما من از آغاز می دانستم و می دانم و چه بسا این درد دانستن نگذاشته است مثل حضرات نظرکرده ی غزل سرا پشت ماشین های آن چنانی سوار شوم و برای گدایان سر سطل های زباله ویراژ بروم و معنای پرواز را به ایشان و به دست های سیاه و چرک شان بیاموزم ! که دنبال تکه ای نان آشغال خانه ها را می کاوند و هرگز عطرگل مریم فرانسوی نمی دانند چیست.

بیشتر به حاشیه رفتم بر من ببخشایید حالم خراب است. حاشیه ای که از متن مهم تر است. بحث نان شب است که ارث پدری برخی شده است و آرزوی عده ای بی شمار! بحث شرافت انسانی ست که لکه دار شده است و واژگانی زیبا که لجن مال شان کرده اند هم چون آزادی و عدالت

بر می گردم به سر حرفم و شعر بی تو خاکسترم که برای شما هم نقل می کنم و درخواست می کنم بروید با صدای بهرام حصیری گوش بسپارید و به یاد عشق بیفتید، عشق های مرده و دست های کودکان خیابانی و زباله کاوان شبکار در هنگام استراحت و خواب عمیق ما در آسمان هپروت هفت گانه... یا علی!



بی تو خاکسترم

بی تو ای دوست

بی تو تنها و خاموش

مهری افسرده را بسترم

بی تو در آسمان اخترانند

دیدگان شرر خیز دیوان

بی تو

نیلوفران آذرانند

بی تو خاکسترم

بی تو ای دوست

بی تو این چشمه سار شب آرام

چشم گریزنده ی آهوانست

بی تو این دشت سرشار

دوزخ جاودانست

بی تو مهتاب تنهای دشتم

بی تو خورشید سرد غروبم

بی تو نام و بی سرگذشتم

بی تو خاکسترم

بی تو ای

دوست

بی تو این خانه تاریک و تنهاست

بی تو ای دوست

خفته بر لب سخن هاست

بی تو خاکسترم

بی تو

ای دوست






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه سوم خرداد 1394 08:55 بعد از ظهر