تبلیغات
عصر خاکستر - مطالب بهمن 1393

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

جمعه بیست و چهارم بهمن 1393-12:05 بعد از ظهر



نه این مرگ دست بردار اهالی هنر و درد نیست. کلمات به ستوه آمده اند از انبوهی اندوه و اندیشه ناتوان از پروردن مطلب و شکوه یی دیگر. برای شما دوستان چگونه توضیح دهم باید امروز به سوگ دوست شاعری بنشینم که هنوز به سی سال نرسیده شهید غزل شد و روزی که می باسیت با همدیگر به منزل شاعر پیش کسوت شهر؛ جناب استاد عالی خانی می رفتیم ، مبدل به مراسم تشییع پیکر غم آلود وی شد. روزی که بعد از روزها انتظار باران باریده بود، تو مپندار که این باران معمولی نه، باران سوگ محمدشفیع شفیعی ست. آری باران بی رحمانه گرم می بارید و ما در پی آمبولانسی که در جاده های دوردست گم شد.

چگونه باید روشن کنم که از چشم هایش طراوت و روشنایی می بارید؟ چگونه باید کلمات را رام مرثیه دوستی کرد که مهربانی و صفا از کلماتش می تراوید؟



کلاغ شوم زمستان تو را نظاره گر است

به مرگ خیره مشو، زندگی قشنگ تر است



تو را به شانه ی غمگین کوه می بردند

به انتهای بیابان که آخرین سفر است



بمان کبوتر غمگین، کبوتر بی جفت!

که آشیانه ی ما از غم تو شعله ور است



بیا و از طرف ابرها غزل بنویس

که قرن هاست زمین خالی از پیامبر است



ببر کبوتر غمگین به آسمان بلند

هزار نامه که خون از جراحت جگر است



که باغ زخمی ما خسته از جوان مرگی ست

که شانه های سپیدار زخمی از تبر است



دم غروب ازین پس کنار پنجره ها

چقدر گریه کند آن که از تو بی خبر است



بیا کبوتر آشفته ی جوان مرگم

اگرچه آن طرف آسمان قشنگ تر است



به روی خود همه درها نبند، كاج بلند!

بهار پشت در خانه ی تو منتظر است



صدای شعله ی کبریت های خاموشت

اگر شنیده نشد  گوش این زمانه کر است















نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه بیست و پنجم بهمن 1393 12:41 بعد از ظهر
جمعه سوم بهمن 1393-07:23 بعد از ظهر



نخست آنکه برخی غزل ها برای خود شاعر خاطراتی ناب دارند که هر وقت  آن غزل را می بینی یاد خاطره های گذشته ی پس پشت غزل می افتی. دیگراینکه شاعر رنج و غصه هایش را معمولا به تحریر در می آورد وگرنه دل بی درد و غم که حرفی برای گفتن ندارد. مگر می شود غم را از شعر گرفت؟ سدیگر برخی هنرگرایان حقه باز که استعداد وحشت آوری در سرقت  دارند ای کاش بروند پی دزدی آب و نان دارتری که دستکم به گناهش بیارزد و پول و ثروتی هنگفت در آن نهفته باشد (مثل همین اختلاس گران شریف!) وگرنه سرقت ادبی و شعر هم شد کار؟

این غزل هم که در سال 85 سروده و درزمستان سال 86 در کتاب خیابان حصار منتشر شده است اکنون می بینم این سوی و آن سوی به نام این و آن خوانده می شود و انگارکه صاحب ندارد!


تو فرق داری ، عاشق آزرده می خواهی

باغی که توفانش به یغما برده می خواهی


شادی نمی آید به من ، شادی نمی آید

پژمرده می خواهی مرا، پژمرده می خواهی


تا آمدی گلبرگ هایم را لگد کردی

چون قالی کرمان مرا پا خورده می خواهی


باید بمیرد هر کسی کام از تو می جوید

شلاق بی رحمی که تنها گرده می خواهی


من جویباری هرزه ام باید رها باشم

بیهوده از من برکه ای دلمرده می خواهی


من سردم است،آغوش واکن داغ داغم کن

خورشید من تا کی مرا افسرده می خواهی؟





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه نهم بهمن 1393 07:37 بعد از ظهر