تبلیغات
عصر خاکستر - خاتم فیروزه

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391-08:37 بعد از ظهر






تمام روزنه ها بر نگاه ما بسته است

نگاه کن همه ی روزنامه ها بسته است



سکوت کرده چرا جنگل زبان گنجشک

زبان کوچک گنجشک ها چرا بسته است؟



کبوتری که خدا بال داده تا بپرد

شکسته بال و پریشان و دست و پا بسته است



بخند ، باز درین روزگار تیره بخند

که عمر ما به همین خنده ی تو وابسته است



چه شد که خاتم فیروزه دست دیو افتاد

چرا دهان سلیمان ماجرا بسته است؟



تویی که آب نبستی به روی دشمن و دوست

ببین زمانه به روی تو آب را بسته است!



ازین قبیله کجا می توان شکایت برد

به روی ما که در خانه ی خدا بسته است



به تار حنجره ام چنگ می زند فریاد

چگونه بشکنم این بغض را فضا بسته است














نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -


غزل برهانی
شنبه هجدهم خرداد 1392 11:39 بعد از ظهر
درود

بسیار زیبا و عمیق

تویی که آب نبستی به روی دشمن و دوست/ببین زمانه به روی تو آب را بسته است!

تشنگی برای داد
در این شعر موج می زند
iman sajadi
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 04:21 بعد از ظهر
و ضمنا. تنها صرف هنر بیانی شما احترامی خاص برای شما قائل بوده و هستم و این تند زبانی شما را هم به حساب کلام و نقد ناپخته خودم میگذارم. هرچند که گزندگی این پاسخ بی شباهت به کلام جناب فاضل و حداد که در وصف منتقدانشان میگویند نیست!
در پناه مولای خوش خلقمان علی!
iman sajadi
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 04:08 بعد از ظهر
بله حق با شماست..
ازینکه نظر دادم عذر میخوام
پاسخ سید ابوالفضل صمدی : نه دوست عزیز اشتباه نکن حق با من هم نیست. حق با آن کسی یا بهتر بگویم خیل کسانی ست که نان شب و لباس های شان را در میان ته مانده غذا و زباله های من و شما پیدا می کنند و هیچ کسی هم نیست تا به داد شان برسد. حق با بچه های یتیم فراوانی ست که با حسرت به خرید شب عید من و تو نگاه می کنند. حق با سه هزار خانواری ست که در شهر امام خمینی زیر پوشش بهزیستی سر می کنند زندگی شان را. حق با کسانی ست که با حقوق سی و پنج هزار تومانی کمیته امداد زندگی نه که به تدریج می میرند و من و تو گوش های مان را می گیریم که صدای شان را نشنویم. حق با آن زنی بود که دو هفته پیش در مشهدالرضا به دلیل سرما و بی سرپناهی یخ زد و مرد.
iman sajadi
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 10:49 قبل از ظهر
سلام قرار بود دو هفته پیش نظر بذارم که تا امروز به تاخیر افتاد.
من اگر در همچین مضمونی بخواهم از شما شعر بخوانم بهتر میدانم که این شعر را بازخوانی کنم:
باران گرفت و هرچه کشیدم خراب شد//طرح درخت و منظره نقش براب شد//پروانه ی من از گل نقاشی ام پرید//گلبرگ های کاغذی از غصه آب شد
///...
جسارت نباشد دوست گرامی من، اما شعر های اخیر شما نسبت به گذشته کم لطافت تر مینماید و تا جایی که شعر امروز شما و شعر 4 سال پیش را اگر مقایسه کنیم از دید احساسی گویا سروده ی دو نفرند. هرچند که روند زندگانی شما هم اینطور بوده تغییر کرده.
با آرزوی خرسندی برای شما... سجادی
محمد تقوی
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 01:37 قبل از ظهر
با سلام!
عید نوروز پیشاپیش مبارک!

شعر زیبایی بود. به شخصه از قافیه ی (وابسته) خوشم اومد.
با یک غزل به روزم.
غبارستان
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 11:47 بعد از ظهر
درود حضرت عشق
چرا دهان سلیمان ماجرا بسته است؟
شایدفقط همین خوش نیفتاده است
ورنه همه چیزبود
پاسخ سید ابوالفضل صمدی : سلام اتفاقا حجت هم همین نقد را داشت . در صورتی که مصراع مورد بحث به این شکل بود:

چرا دهان تو از شرح ماجرا بسته است. و اگر به نتیجه نرسم همین صورت پیشین را می گذارم
وزیری
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 09:16 قبل از ظهر
دوسش داشتم ....عالی بود
سپاس آقای صمدی
سپاهی لایین
شنبه نوزدهم اسفند 1391 02:29 بعد از ظهر
درود دوست شاعر من.بی تعارف آفرین.هم ساخت و ریخت شعرت محکم است وهم حرفت بی حرف. بدرود.
ح.کرمی
شنبه نوزدهم اسفند 1391 01:08 بعد از ظهر
سلام

غزل بسیار خوب وبه هنجاری بود .آفرین ابوالفضل .

بیت پنج ترکیب سلیمان ماجرا خیلی خوش نیفتاده است ابوالفضل جان !
بی ازآن بقیه حرف نداشت .
پاسخ سید ابوالفضل صمدی : سلام حجت عزیز. بیت اینطور بود: چه شد که خاتم فیروزه دست دیو افتاد/ چرا دهان تو از شرح ماجرا بسته است

که به صورت فعلی درش آوردم .
مهدی آخرتی
شنبه نوزدهم اسفند 1391 01:01 بعد از ظهر

پیش و پسی بست صف کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا


به روزم دوست خوبم با شعر و . ..
این وبلاگ هفته ای چند با ر به روز می شود
پژمان ارامی
جمعه هجدهم اسفند 1391 12:29 قبل از ظهر
سلام ابولفضل جان
بااحترام دعوتید بهدشعر ونقد
.....................................
با شــــــال گردن از همه زیبا تری ، حق داری دنیا رو زمستونی کنی
بارونو رو چترت گرفتی می بری ، هر جا دلت می خواد و بارونی کنی
تا بغض می کنی شبیه جمعه ها ، انگیزه میدی شــــهر حزن آلود شه
با هر کسی میگی و می خندی ولی ، هر بار شاید یک نفر نابود شه
زیبایی و برای هم کلاسیات ، دیوونگی یه حس تکراری شده
استاد ها و هم کلاسی هات هیچ ، با تو یه دانشگاه سیگاری شده
می خوابی و بی خواب می شن شاعرا ، این لوس بازی های شاعرانه نیست
این بسته های قرص خالی شد نخواب ، نزدیک این ویرونه داروخانه نیست...
عباس آتشی
پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 03:13 بعد از ظهر
سلام آقای صمدی عزیز راستش دنبال اون شعر" پرید از دهان باد نام شب بوها" هستم میشه رو وبلاگتون بذارید.سپاس
پاسخ سید ابوالفضل صمدی : سلام دوست عزیز. از مهربانی شما و نظر لطف تان ممنونم. چشم حتمن به خاطر عید نوروز آن غزل را که دوست دارید برای تان خواهم نوشت. پیروز و سربلند باشید
محمد اسلامی
پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 11:12 قبل از ظهر
پری نهفته رخ و دیو در كرشمه ی حسن/بسوخت عقل ز حیرت كه این چه بوالعجبی ست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.