تبلیغات
عصر خاکستر - نامه ی کوچ

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391-12:02 بعد از ظهر




همان طور که درمطلب پیشین اشارتی کرده بودم قسمت عمده ای ازشعرهای من در اراک شکل گرفت. حالا من در اراک چه می کردم و چه شد که سال گذشته مجبور شدم در روزی بارانی و دلگیراز این شهر خانه و زندگی ام را بردارم و بروم بماند که حوصله تعریفش را دیگر ندارم.

اما این منظومه یادگار آخرین روزها و لحظه های من در شهر اراک است که تقدیم می شود به فرامرز احمری که او نیز ناچار به مهاجرت از این شهر شد.




سرشکسته وتکیده و خموش

بازگشته از نبرد دیگری

در میان کوچه های تنگ و تار

لاشه ی غرور خویش را

می کشم به دوش.

 

کورمال ، کورمال

زیر تند باد طعنه های سرد

لا به لای خیل برگ های زرد

می روم به باد

 

قلب من گرفته است

از خیانت دریچه ها و چهره ها و پرده ها

از خیال و خواب های نقش بر سراب ها

از سکوت موذیانه ی نقاب ها

ازدلم که زیر دست و پای این و آن

                                       هزار تکه شد

 

 

 

نازنین!

می روم به باد و همچنان هنوز

پیش چشم های من به جای مانده است

آخرین ترانه ای که زیر پنجه  ات مچاله شد

 

آه ! وقتی آنهمه صدا و حرف

وقتی آنهمه سکوت پاک و ژرف

در غبار کهنه ی زمان

خاک خورده است،

لاجرم

رد پای ما به روی برف سال های رفته نیز

زیر تیغ آفتاب روزگار

مرده است.

 

نازنین چگونه می توان

نعش خنده ها و بوسه های دور دست را

از کف زمانه جمع کرد و برد؟

عشق مرده را چگونه می توان دوباره زنده کرد؟

نازنین تمام شد

عشق هر کجا که مرد، مرد.

 

 

 

در غبار حرکت قطار تیره ی غروب

در هوای کوچ آخرین پرنده ها

سرزمین عاشقانه های خویش را

ترک  می کنم

با تمام روزهای تلخ

با وجود لحظه های خوب.

 

پشت پنجره، میان کوچه، پشت بام

می روم برای آخرین نگاه

می روم برای آخرین سکوت

می روم به یاد آخرین کلام؛


آی خانه های بی شمار شهر!

عابران با صدای من همیشه قهر!

دور می شوم ز چشم های تان

بال می کشم بلند می شوم

می گریزم از طلسم این مغاک،

از فراز کارخانه های سالخورده ی مریض

از فراز دشت های پرملال

می روم ولی هنوز هم  دلم گرفته است

آسمان بی ستاره ی اراک!

 

 

پاییز 1390

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 07:42 بعد از ظهر


سیدعلیرضارئیسی
شنبه دوازدهم اسفند 1391 08:51 قبل از ظهر
با سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما دوست گرامی

تارنمائی دارم تاریک و سرد که با چراغ حضور که ضمیمه نظر زیبا ست روشن و گرم خواهد شد
پس در این راه درنگ نفرمائید
فرامرز احمری
چهارشنبه نهم اسفند 1391 11:37 قبل از ظهر
درود ابوالفضل عزیز
همیشه بهترین پاسخ ها از بهترین و والاترین آدمهاست پاسخت والا بود به آقا یا خانم رنگباز
لیکن همیشه حقیرترین آتش افروزی ها از دون پایه ترین موجودات بر می آید همانطور که در دو کامنت قبلی دیدیم
راستی به دوستیهایمان میبالم
که آتض رشک در دل اهریمن می اندازد
سرت سبز و دلت خوش باد
فروزان
شنبه پنجم اسفند 1391 05:39 بعد از ظهر
قشنگ بود...دوستش داشتم :)
حمدالله لطفی
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 10:25 بعد از ظهر
سلام
وب سایت شبانه های بی تو با یک غزل
به روز است
منتظر نظرتان




.
اسدللله عباسیان(غبارستان)
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 01:28 بعد از ظهر

بایكبارخوانش فكركردم شعر به لحاظ زبانی مخدوش است اما بقول فرمالیستها دقیقتر خواندم وبلندتر ... ودریافتم كه بلحاظ حوزه جغرافیایی وآمیزش فرم ومحتوا ،وهمچنین كلمه شناسی وتركیب سازی(كارخانه های سالخورده ی مریض)نشانه های منحصربفردی دراثراتفاق افتاده است .
یك اثركاملن شخصی كه شاعردررهگذارزندگی خصوصی بصورت عجیبی آن را زندگی كرده است واین را از خلال شعروبخصوص واژه (اراك) درپایان شعرمی توان دریافت چه كه با جایگزین كردن كلمه ای دیگربجای اراك می توانست آن را جهان شمول تربنماید . اگرچه تخیل وآفرینش یك تصویرانرژی بسیارزیادی میگیرد اماهنوز بپای زندگی كردن یك لحظه از آن نمی رسد . من این تصاویرراچگونه توانم زیست؟:
کورمال ، کورمال/ لاشه ی غرور خویش را بدوش می كشم .
یاتوبا این حسرت عمیق چگونه سرخواهی كرد:
عشق مرده را چگونه می توان دوباره زنده کرد؟/ عشق هركجا كه مرد ، مرد !
من اوج شعررادرابتدای شعرمی بینم : تعلیقی كه ناخودآگاه اتفاق افتاده است سرشکسته وتکیده و خموش/ خسته ازنبرددیگری / شاعرازیك نبرد بیرونی سخن می راند پیداست همزمان درچندین نبرد حضوردارد اما نه خیانت دریچه ها وپرده ها ونه سكوت موذیانه نقابها ، هیچكدام اوراازپادرنیاورده است.آنچه شاعررارنج میدهد مسائل كاملن شخصی اوست نبردی كه باخویشتن داردنبردی درونی كه هردوسرباخت است وشكست . ازتمام آنچه گفته شد مهمترین مساله درموردنقداین شعرعنصرروایت است كه بماندبرای بعد ... دریغابرمن كه قدرهمچو شاعری رانمی شناسم دریغابرما !
صلاح دیدی عمومی ش كن
غبارستان
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 11:19 بعد از ظهر
درود
روایت ناب وغریبی ست ومن كمترین چگونه توانم نوشت شرحی برشعری كه شاعرش آن را بطرز عجیبی زندگی كرده است .
پژمان آرامی
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 09:04 بعد از ظهر
سلام ابوالفضل جان
خیلی وقت بود دیگه ازاین شعرانمی خوندم ولی این به دلم نشست.مرسی
منم شعرکوتاه کارمی کنم
دعوتید به نقد
منتظزحضورسبزتون هستم
سبز وپایدارباشید
محمد تقوی
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 10:50 بعد از ظهر
با سلام!
نیمایی زیبایی بود!

با یک غزل به روزم!
ح.کرمی
شنبه بیست و یکم بهمن 1391 09:59 بعد از ظهر
سلام ابوالفضل جان فکر کنم نظر من بدون نام ونشان ثبت شد خودت ترتیبش رو بده .همین قبلی نظر من بود .
شنبه بیست و یکم بهمن 1391 09:58 بعد از ظهر
سلام ابوالفضل جان !
این یکی از بهترین شعرهای نیمایی تو بود .واقعا شعر بسیار خوش ساخت وبه سامانی بود .
البته یک سری مفردات وترکیبات هست که می شد با کمی جابه جایی بهتر بشن.

ازجمله: ازخیال وخواب های نقش پر سراب .تتابع اضافات وجمع بستن خواب وخیال .
استفاده از دوقید همچنان وهنوز در کنار هم .
آفتاب روزگار: کلمه روزگار زائد است .
حرکت قطار غبار ندارد. با تمام لحظه ها هم به گمانم بهتر از باوجود لحظه ها باشد.چون از گذشته سخن می گویی .نه حال .

پایان بندی شعر هم فوق العاده است .عین آغاز خوب شعر .تبریک می گم .
فرامرز احمری
شنبه بیست و یکم بهمن 1391 07:13 بعد از ظهر
به قول جبران خلیل جبران اگر هرکس به اندازه ی اندیشه اش در برابر هستی سخن می گفت،چه سکوتی عالم را فرا می گرفت !
و من در برابر شکوه شعر تو اگر به اندازه ی اندیشه ام میخواستم چیزی بگویم چقدر باید چیزی نمی گفتم !
ابوالفضل عزیز
اینروزهای بارانی که گفتی چقدر سخت است و جانکاه که ما نیز در شمار شهیدان از این دست بارانیم ،باران قهر ،باران دشنه و دشمنی ،باران تنهایی و بی یاوری ابوالفضل بگذار سربسته بماند
دیشب داشتم می اندیشیدم که رستمانه زیستن تاوان رستمانه ای دارد تا آن زمان که کیکاووس جان را رهایی بخشیم ،اگر انتخاب شده ای گزیری نداری و اگر انتخاب کرده ای گریزیت نیست
این اراک ها و شهرها بهانه اند
خان تو خان رستم است
نه خوان بیغمان
مجید یوسفی
جمعه بیستم بهمن 1391 07:26 بعد از ظهر
سلام.خیلی زیباست.مثل دیگر شعرهایت.شعرهای نو ات پخته و پخته تر می شود.پاینده باشی و شاد.
مهدی آخرتی
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 11:48 قبل از ظهر
سلام
به روزم رفیق
دعوتید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.