تبلیغات
عصر خاکستر - یادی از رضا عزیزی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

یکشنبه پانزدهم بهمن 1391-12:11 بعد از ظهر





امروز نمی دانم چه شد که به یاد رضا عزیزی افتادم، یک لحظه دلتنگش شدم ودلم گرفت برای آن سالهای آغاز شعر و شاعری ما در شهر صنعتی اراک. رضا عزیزی به راستی از همه شاعران جوانی که آن روزگار در انجمن شعر جوان در فرهنگسرای آیینه  به صورت جدی و واقعی به شعر و ادبیات روی آورده بودند و داشتند بنای یک نسل موفق را می گذاشتند سر تر بود.

این ابیات از رضاست که به ذهنم باقی مانده؛


یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی


بعد از تو رنگ زندگی خاکستری شد

مثل روپوش بچه های ابتدایی

 
از بس که بعد از ظهر ها فکر تو بودم

حالا شدم یک مرد مالیخو لیایی


امسال هم تجدید چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی!


آری رضا از همه سرتر بود و شاعر تر و این حرف از سر دلتنگی یا ادای دین به رضا نیست که خود او هم در افول ستاره شعرش کمتر از ات و آشغال های اداره ارشاد اراک که خیر سرشان در آن سالها اصلاح طلب هم بودند! تقصیر نداشت.

گفتم اداره ارشاد یاد خیانت های مدیران دولتی و گماشتگان فرهنگ و ارشاد به شعر جوان ایران افتادم که با بخشنامه های مسخره و باید و نباید های من درآوردی کمر شعر جوان را شکستند و نگذاشتند خیل شاعران بی سرپناهی که از بد حادثه به آن خراب شده ها التجا آورده بودند پر وبال بگیرند و خلاصه اینکه بعد از بالا رفتن سن و سال بچه های شعر جوان و لزوم تشکیل زندگی ( کدام زندگی؟! ) کم کم برا ثر فشار سنگین اقتصادی و دوندگی به دنبال یک لقمه نان نخورده مانده وبه تبع و پیرو آن رذالت های ادیبانه برخی پشت میز نشین های ظاهرا با ادب و اصلاح طلب! که مدام می گشتند و از رفتار شاعران هژده، بیست ساله عیب و ایراد پیدا می کردند برای طرد کردن شان از صفحه شعر و ادب روزگار،  همان طور که می گفتم کم کم  بر اثر این قبیل چیزها نبوغ هنری شعر و تخیل شان نابود شد رفت پی کارش وگرنه شاعری مثل رضا عزیزی نمی بایست چراغ شعر و هنر شاعرانگی اش اینقدر زود خاموش می شد و ای کاش خود رضا در برابر آن توفان های سهمگین اندکی از خود مقاومت نشان می داد تا اکنون ترانه سرای عاشقانه ها و دردهای امروزمان نیز باشد... افسوس و صدهزار افسوس بر ما که اینقدر نهال های مان را زود می خشکانیم با تنگ نظری ملی و بدبینی مذهبی خویش.

حال  آنان که داعیه اصلاح طلبی داشتند و گوش فلک را با شعار های متمدنانه شان کر کرده بودند با اختصاص مبلغ تحقیر آمیز و ناچیز نیم درصد از کل بودجه کشور به نهال نازک فرهنگ و هنر این مرز وبوم، این گونه با  هنرمندان جوان و امثال رضا برخورد کردند حالا دیگر وای به حال ما با دولت اینان که ...

  بگذریم!




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 03:49 بعد از ظهر


رضا عزیزی
جمعه بیست و نهم آبان 1394 11:14 بعد از ظهر
دوستان درود
ابوالفضل عزیز بعد از چند سال پیامت رو دیدم.
یاد باد آن روزگاران یاد باد.
بنده رضا عزیزی هستم
بهزاد سلیمی
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 01:12 قبل از ظهر
بسیار زیبا بد جناب صمدی
غبارستان
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 12:20 قبل از ظهر
از زمزمه دلتنگیم ازهمهمه بیزاریم/نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم/آوارپریشانی ست روسوی چه بگریزیم/هنگامه حیرانی ست خودرابه كه بسپاریم/تشویش هزارآیاوسواس هزاراما/كوریم نمی بینیم ورنه همه بیماریم/دوران شكوه باغ ازخاطرمان رفته ست/امروزكه صف درصف خشكیده وبی باریم/درداكه هدردادیم آن ذات گرامی را/تیغیم ونمی بریم ابریم ونمی باریم/ماخویش ندانستیم بیداری مان ازخواب/گفتندكه بیداریم گفتیم كه بیداریم /من راه تورابسته توراه مرابسته/امیدرهایی نیست وقتی همه دیواریم/
درود ای درد ای مرد !
مهدی آخرتی
چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 11:53 بعد از ظهر
ممنون داداش
لینک شما هم اضافه شد
فقط رنگ لینک ها با پس زمینه یکی هست و دیده نمیشن
محمد اسلامی
سه شنبه هفدهم بهمن 1391 02:19 بعد از ظهر
از بس كه بعد از ظهرها فكر تو بودم/حالا شدم یك مرد مالیخولیایی
در انجمن ارشاد شهرستان خودمان-سه چهار سالی پیش-یكی از اعضای تازه كار غزلی خواند كه بیت فوق جزیی از غزلش بود جزیی از غزل كه چه عرض كنم تمام غزلش همین غزل فوق بود...
شاعران را همین درد نگفتن بس كه باید زبان در كام و سر در گریبان بكشند كه عده ای بی دغدغه خاطر به كثافت كاری هایشان برسند...
تحمل این بار سر بار(سرقت ادبی)را دگر خدا صبری دهاد...
این صغری كبری ها چیده شد كه بگویم:از طرفی مشتاقیم آثار جدیدتان را داغ داغ بیبینیم از طرفی هم قلبا مایلیم كتاب های جدیدتان آنها را قاب بگیرند...
ویدا
سه شنبه هفدهم بهمن 1391 02:14 قبل از ظهر
درود بر شما.من متاسفانه رضا عزیزی را نمیشناسم اما میدانم که چه میگویید.ما اندک اندک نابود خواهیم شد.اگر برنخیزیم چه کسی کاری میکند؟ما ایرانیان متمدن به معنای راستین هستیم که برای هویت خود که سال هاست آنرا گرفته اند میجنگیم.هنر و ادب پارسی در جهان مطرح بود،هست نمیدانم اکنون کم رنگ شده است.کشور های دیگر دونه دونه شاعران ما را با نام ملیت خود ثبت میکنند.ما چه شدیم؟ما که بودیم؟اینک چی؟سپاسی فراوان از شما که قلبتان برای وطن میتپد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.