تبلیغات
عصر خاکستر - خاك سیاه

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

پنجشنبه هفدهم فروردین 1391-12:59 بعد از ظهر




غزلی از كتاب شطرنج در شام آخر كه سروده بی مهر ماه هزار و سیصدو هشتاد و هفت است. ماه و سالی تلخ كه هنوز تالی اش از طالعم سترده نشده


درین خیال كه پهلوی ماه بنشینی
چو من مباد به خاك سیاه بنشینی

به دشمنی همه ی روزگار برخیزد
اگر كنار یكی دلبخواه بنشینی

خدا كجاست كه زیر تگرگ نگذارد
چناچه چلچله ای بی پناه بنشینی

سراغ همچو تویی هیچ كس نمی آید
هزار سال كه در قعر چاه بنشینی

غریب ماندنت از ریشه دار بودن توست
نسیم باش كه در هر نگاه بنشینی

خوشا درآمدن از ریشه،ای خوشا روزی
كه روی باد چنان برگ كاه بنشینی

كجایی ای غم آرام، واژه ی خوشنام!
بیا كه روی لبم جای آه بنشینی




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه یکم خرداد 1391 06:16 بعد از ظهر


ح.ش
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 02:52 قبل از ظهر
غریب ماندنت از ریشه دار بودن توست
نسیم باش كه در هر نگاه بنشینی

سید مجید حسینی
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 08:06 قبل از ظهر
سلام و عرض ادب بر استاد گرانمایه. آمدنت را لبخند می زنم و ماندنت را آرزو می کنم.
من در پی هرآنكه دویدم وقتی به ایستگاه رسیدم
با طعنه گفت واگن متروك: دیر آمدی ! قطار گذشته
بر من چه روزهای درازی در كنج انزوای سیاهم
با نام عشق و زندگی و مرگ با نام روزگار گذشته
او
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 01:56 بعد از ظهر
سلام و ارادت
مشتاق دیدار .
این نیز بگذرد...
بمان
ماندن حق ماست
ایمان
یکشنبه بیستم فروردین 1391 01:44 قبل از ظهر
به به چشم ما الودگان به فضای مجازی روشن!
وبلاگ رو در سایت لینک کردم. مطالب هم فرستادم صفحه اول
محمدشفیع شفیعی
یکشنبه بیستم فروردین 1391 12:22 قبل از ظهر
عرض ادب...
سراغ همچو تویی هیچکس نمی آید
هزار سال اگر قعر چاه بنشینی
غریب بودنت از ریشه دار بودن توست
نسیم باش که در هر نگاه بنشینی
چقدر جالب حدودا یک ماهه که این دو بیت رو مدام زیر لب تکرار میکنم اطلاع نداشتم شعر شما بوده
فوق العاده ست

...دچار باید بود جناب صمدی عزیز دچار باید بود...
پایدار باشید...
پاییز رحیمی
شنبه نوزدهم فروردین 1391 12:36 قبل از ظهر

درود بر ابوالفضل عزیز و غزلهای بی نظیرش!

خوشحالم بودن و آمدنت را برادر!

خیلی شیرین و زیبا آنچنان كه از تو انتظار می رود
فرامرز احمری
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 05:40 بعد از ظهر
شب! پلکهای بسته بر حجمی دروغ است
من دیده ام ! جز خواب هر حجمی دروغ است
حضرت سید ابوالفضل عزیز بازگشتت به فضای حقیقی خوابستان _ نه مجازستان_ را بشکوه میدارم ، ما و تو که چیزی نداریم جز همین شعر و اندکی علاقه و فراوانی عشق ، پس بیا هر ازگاهی به آتش بکشیم جان طوطی هندوستانی هم را که مباد فراموش کنیم از کجا آمده ایم و آمدنمان برای چه بود ، هی شاعر غریب !!! خب همین است قصه ی ما ویکتور ندیده های بینوا روی ماه دخترکت یسنا را ببوس و به چشمهای یگانه اش بگو : قهر مكن

با قهر معصومانه ات چیزی عوض نمی شود

با این شكوفه های كاغذی بازی كن

تا روزی خود بهار بازگردد.
مهری
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 04:48 بعد از ظهر
دمت گرم پسر سال نو و وبلاگ نو مبارک شعرت مثه همیشه ماه بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.