تبلیغات
عصر خاکستر - آسمان فردا

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

یکشنبه بیست و سوم مهر 1391-05:39 بعد از ظهر





نزدیک سه ماه از زلزله آذربایجان می گذرد، هوا به سردی می گراید و  هم وطنان بی خانمان ما هنوز در چادر زندگی می کنند و به همین علت نیز در هفته گذشته گروهی از چادرها دچار آتش سوزی به سبب اتصالی وسیله حرارتی گردید ویک نفر هم جانش را از دست داد...


به هر حال من این شعر بلند را هنگامی که از مناطق زلزله زده آذربایجان بر می گشتم تحت تاثیر صحنه هایی که در آنجا دیدم سروده ام ، داوری و قضاوت با خداست.

       
از پا نشسته ای

کنار آوار خانه ات


در انتظار پاره ای نان


پیراهنی کهنه


و گل سری که با آن


نام عزیزانت را

تا هزار سال سیاه


زیر لب زمزمه کنی.


دریغا که هر چه برایت می آورند


می بینی که هنوز خواهر کوچکت


همراه هیچ کس نیست.

 

ای کاش می توانستم


ارتش گنجشک های جهان را


به صف کنم


تا آشیانه ات را از نو بسازند،


  کبوتران سینه چاک را


پرواز دهم 


تا نغمه ی آذری بخوانند


در آسمان نیلی سینه ات.





دخترکم!


این پیراهن برای تو کوچک است


رهایش کن


به فرشتگان می سپارم


برایت جامه ای از تار و پود ابرها ببافند


برادرم غمگین مباش


همه چیز درست می شود


می توانم دستکم صخره ای باشم


که سر بر شانه هایش بگذاری


و تاب می آورم


رودخانه ی عظیم گریه هایت را


که از سهند سرچشمه می گیرند.




درخت کهنسال آبادی!


غبارت را بتکان


بالا پوشت را عوض کن


از همین فردا


سارها باز می گردند


تا حکایت همین روز ها را بگویی


کوه کمر شکسته!


برخیز


اشک های سنگ شده


بر صورتت را پاک کن


دختر ها نباید


گریه های یک مرد را ببینند


وگرنه دق مرگ می شوند


و جهان با خاموشی عاشیق ها


تا پایان فاصله ای نخواهد داشت.





آذرکم!


آذربایجانم!


در چادرت بمان


هوا گرگ و میش است


و سعی کن بخوابی


شاید آسمان فردا


رنگ دیگری داشته باشد.



مرداد ماه1391





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 08:33 بعد از ظهر


دوشنبه دوازدهم بهمن 1394 09:35 بعد از ظهر
سلام عزیز دلسوخته نگرانی تو در این شعر زیبا آدربایجان است اما مرا به زلزله ای انسانی که همه چیز مردم این آب وخاک را با خود برد میکشاند وبا تو در دردی مشترک شریک میسازد درود بر بلندای نظرت
پاییز رحیمی
شنبه بیست و نهم مهر 1391 12:11 قبل از ظهر
درود ابوالفضل بزرگوار!

دردمداری و انسان مایگی تو همیشه ستودنی است.
دردناک بود و زیبا
ساجده جبارپور
جمعه بیست و هشتم مهر 1391 11:21 بعد از ظهر
زهر در دست دشنه در سینی ،پشت هم اتفاق میچینی
زندگی این کسی که میبینی ، از شراب امید کم خورده ست
باسلام
به روزم
بهمن محمدزاده
جمعه بیست و هشتم مهر 1391 08:36 بعد از ظهر
سلام عزیز
شعرهایت را خواندم و تعهد شاعرانه ات را تحسین میکنم
با غزلی به روزم
شاهین شکیبا
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 06:24 بعد از ظهر
سلام .
یه شعر تازه گذاشتم روی وبلاگم .
خوشحال میشم که بخونیدش و البته اجازه بدید که درباره ی اون با هم حرف بزنیم ...

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.