تبلیغات
عصر خاکستر - مرثیه ای برای آزادی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1394-09:12 بعد از ظهر



از کدام آرزو با من سخن می گویی؟
مرده شوی آزادی را برده اند
و ما گریه کنان در غروبی اندوهبار
سال هاست
آن را به فراموشی سپرده ایم

با من از کدام بهار سخن می گویی؟
هرسال زمستان را رنگ می کنند
و به دست کودکان خیابانی
شاخه
شاخه
به رهگذران می فروشند
بزک شده با آینه ای شکست خورده
و تنگاب ماهی قرمز

پنهانم کن
میان بازوان نقره ات
اکنون که مرا نه خاک می پذیرد
نه آسمان فیروزه ای برای پرواز
پنهانم کن
میان آغوش بی سرانجامت
برای همیشه پنهانم کن
شرم دارم از لوحی که سرنوشت
بر گردنم آویخته
لوحی که بر آن کنده اند
تقدیر انسان آزادی ست
حتا اگر در قفس
مرده باشد.

جمعه شانزدهم مرداد نود و چهار




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه سی و یکم مرداد 1394 09:07 بعد از ظهر


یکشنبه بیست و هفتم دی 1394 12:56 قبل از ظهر
سلام, من مثل اقای دارا شاعر نیستم ولی نظر ایشان رو تایید میکنم, در ضمن شعرتون خیلی زیبا بود ممنون...انشالله پاینده باشید...
شنبه بیست و ششم دی 1394 11:21 بعد از ظهر
خیلی خیلی زیباست کاش بساط این شرم برچیده میشد(شرم دارم از لوحی که سرنوشت...)
روح الله دارا
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1394 07:24 بعد از ظهر
سلام دوست من.شعر زیبایت را چند بار خواندم.واژه گزینی خوبی داشته ای.آغاز و پایان مناسبی برای آزادی بر گزیده ای. شاید ادامه یافتن این شعر بهتر بود.در ضمن موسیقی درونی شعرت اگرچه در پاره ای موارد از فضای مضمونت جدا شده است اما در کل دلنشین و متناسب است. برقرار باشی رفیق.یا علی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.