تبلیغات
عصر خاکستر - ناگهان برخیز

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391-06:01 بعد از ظهر




چند سالی بود که دور تمام جشنواره های دولتی شعر را خط کشیده بودم و به نشانه قهر شرکت نمی کردم تا اینکه جشنواره شعر انتظار سمنان پیش آمد و دوستی از من خواست تا دستکم به انگیزه جایزه اش هم که شده چیزکی بنویسم و بفرستم باشد که مرهمی بر زخم های فلان و بهمانم نهاده باشم که همین کار را هم کردم و غزل زیر را در شرایطی شگفت و بر روی پاره کارتنی در خیابان نوشتم و فردایش که آخرین مهلت هم بود فرستادم تا برود. پس از چند ساعت پیامکی آمد که سپاس و تشکر از شرکت شما و کارتان رسید. بعد ما هرچه منتظر ماندیم خبری نشد که نشد. روز برگزاری همایش که چهاردهم تیربود، نه فردایش به بیژن ارژن که از داوران کنگره بود زنگ زدم و علت را جویا شدم که بیژن گفت اصلا چنین اثری به دست ما برای داوری نرسیده است! آن دوستی هم که اصرار می کرد اثر بفرستیم برای کنگره شان دیگر تماسش با من قطع قطع شد و آخرش ما نفهمیدیم که چرا شعر من به دست داوران داده نشده و چه کسی این کار زشت و غیر هنری و غیر انسانی را کرده واین غزل را از لابه لای دیگرآثار بیرون کشیده و از بین برده. به هر حال در زمانه ای که همه چیز وارونه است چنین اتفاقی چندان هم شگفت آور نیست اما دلم می سوزد به آن حس و حال غریبی که لگد مال شد و رفت.



 ناگهان برخیز! دیگر زجر عالم با من است

شانه ام ویران و کوهستانی از غم با من است



"تو خودت را و جهان کوچکت را دیده ای
 
من چه گویم رنج فرزندان آدم با من است"



نام زیبای شما در چنگ ما پژمرده شد
 
دارم از این درد می میرم که هر دم بامن است



برده داران مست تاج و تخت می تازند سخت
 
زیر این شلاق باران قامتی خم بامن است



" اندکی طاقت بیاور نزد خورشیدم هنوز
 
عاقبت می آیم و عیسی بن مریم بامن است"



این تو و این خیل سربازان جان بر کف..." دریغ
 
عده ای بسیار بر من، عده ای کم با من است"



یاس بر من چیره شد تا ماه را منکر شدم
 
شرم انکار شما تا عمر دارم با من است



"اسب را زین کرده ام امروز و فردا می رسم
 
وآن سلیمانی نگین سبز خاتم با من است"



من تو را گم کرده ام در گیرو دار گرگ و میش
 
" این نشانم؛ بیرق سرخ محرم با من است



می شکافم کوه را، دیوار اقیانوس را
 
هر که راهم را ببندد مشت محکم با من است"



همچنان تردید می کردم که دستم را گرفت
 
گفت: نزدیک است، می آیم، خدا هم با من است.



سروده

تیرماه 1391



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه بیست و چهارم تیر 1391 10:04 بعد از ظهر


نارام
دوشنبه دوازدهم بهمن 1394 02:00 بعد از ظهر
درودها

فوق العاده سرودید بزرگوار

در پناه خودش و حضرت حق باشید


http://Best--Poems.mihanblog.com
ویدا
جمعه سوم آذر 1391 09:56 بعد از ظهر
درودی فراوان بر شما. غزلی پر ز درد.آوخ‏!روزها گذشتند و ما نشستیم.هر که راهم را ببندد مشت محکم با من است.کوبنده شعر میگویی‏!تا آن هنگام که خود بر نخیزیم خدا کاری نمیکند ما باید بدانیم که خدایان ایران ما هستیم.شما شجاع هستید و این قابل ستایش است.من برای داشتن هم وطنی چون شما به خود میبالم.
مهدیار
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 11:03 قبل از ظهر
من که هر شعری به دلم نمی نشیند آنقدر از این شعر شما حذ بردم که ابیات شعر شما را به عنوان ضرب المثل از این به بعد به کار می برم.
بعدشم ناراحت نشیدا! ولی چه اصراری دارید به جشنواره حیوانات دست آموز!
ببینم مگر عمین وبلاگ شما چه ندارد که جشنواره دارد؟
مگر همین انسانهایی که نظراتشان را می خوانید غیر از انسان بودن چه تفاوت دیگری با مسئولین جشنواره دارند؟
حالا هنوز هم اعتقاد دارید که زحمتتان به هدر رفته؟!
پاسخ سید ابوالفضل صمدی : قربان محبت تو. منظور من حق کشی های بسیار این جشنواره هاست و هدر دادن استعدادهای جوانی که تجربه این کثافت کاری های ادبی! را ندارند وگرنه پوست من از هر کسی در میان هم نسلانم کلفت تر است و دندان این جشنواره ای سفارشی و بی خاصیت را سال هاست کشیده ام. من صراحتا گفته ام صرفا به خاطر پولش شعرم را به آنجا فرستادم و معتقدم حق من خورده شده و دیگر هم برایم مهم نیست چرا که دارم کار خودم را با جدیت انجام می دهم اما ناراحت کسانی ام که زود از دیدن این ناداوری ها دلزده و مایوس می شوند و دست از کار ادبی می کشند.اما درباره وبلاگ هم باید به عرض برسانم ارزش این خانه کوچک و مهمان هایش برایم از هر میز و دفتر دستکی که دیگران بابت شعرشان به آن رسیده اند و من بابت شعرم از آن محروم گشته ام! بیشتر است.

ارادتمند شما نیز هستم.
نازنین
یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 08:00 بعد از ظهر
سلام
نباید از خلق خدا انتظار معجزه داشت
فقط هرچه میخواهید از خدا بخواهید و بس
مطمئن باشید توی این امتحان هرکی خدا رو داشته باشته پیروزه.........
من واقعا نمی دونم که چه اتفاقی براتون افتاده ولی هرچی که هست توکلتون به خدا باشه و توسلتون به ائمه س و بس...........
نازنین
شنبه هجدهم شهریور 1391 06:15 بعد از ظهر
سلام
این دنیا که کسی قدر نمیداند...
آخرت را گفتم...
پاسخ سید ابوالفضل صمدی : برای ما نه دنیایی مانده و نه آخرتی! به قول خودم که در یکی از شعر هایم گفته ام:

دگر به روز جزا هم نمی توان دل بست
نمانده جز دل خونین به دست مان سندی
نازنین
شنبه یازدهم شهریور 1391 10:17 بعد از ظهر
سلام
ترانه ای که برای امام زمان سرودیدخیلی خیلی زیباست........
خوش به حالتان که سید هستید و خوش به حال همسرتان که همسر و دختری سید دارد.
چطور میتونم تو انجمن شعر شرکت کنم؟ میشه منو راهنمایی کنید لطفا.ممنون میشم.
پاسخ سید ابوالفضل صمدی : سلام دوست عزیز. سید بودن چگونه باعث خوشبختی می شود که شما خوشا سعادت ما را حسرت می خورید؟! بگذریم که سید بودن برای برخی هم آب دارد و هم نان و برای ما چماق داشت و محرومیت. درباره انجمن شعر هم بگویم چند سال است هیچ انجمن شعری به عناصر نامطلوبی چون من که به قول حضرات ایشان جاهلیم و بیمار فرهنگی واگذار نمی شود پس در خانه می نشینم و شعر می گویم و اینجا منتشر می کنم. همین و بس. شرمسارم که در این باره کاری از دستم ساخته نیست. شما می توانید به دکه و دکان شاعران شناسنامه دار و دارای مهر استاندارد که مورد تایید دولت اند مراجعه بفرمایید.
محمد نجفی( وب خاکستری)
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 09:50 قبل از ظهر
سلام. گلهای باغ روسری ات را..../شعر زیبایی بود وشجاعانه
مرضیه علوی نژاد
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 12:05 قبل از ظهر
اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

به روزم و چشم به راه آمدنت ...
محسن میر صادقی
دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 01:00 قبل از ظهر
سلام شعر بسیار خوبی بود موفق باشید
فاطمه بیرانوند
چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 05:42 بعد از ظهر
بهمن مدنی
چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 12:54 قبل از ظهر
ابوالفضل جان؛ این فرد یحتمل از آن دسته افرادی است که روزشان را با آرزوی سرقت خورشید شروع میکنند...
پایدار باشی
غ ب ارس ت ان
پنجشنبه پنجم مرداد 1391 06:33 قبل از ظهر
سلام ای یار
ای یگانه ترین یار
مشعل ها فرودآریدكه درسراسر گتتوی خاموش/بجزچهره ی جلادان
هیچ چیزازخداشباهت نبرده است .
.
شنبه سی و یکم تیر 1391 11:06 بعد از ظهر
سلام.
.
.
.
از این اتفاقها بارها وبارها پیش آمده
مهم اینه که
ناگهان برخیزی
.
خیلی زیبا بود.
اسفندیار فتحی
شنبه سی و یکم تیر 1391 06:20 بعد از ظهر
تبریک بابت این اتفاق
مرضیه فرمانی
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 10:46 قبل از ظهر
با احترام
با دوغزل به روزم ومنتظر
ایمان سجادی
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 12:46 بعد از ظهر
در سایت هنرفا لینک شد.
رضایی
شنبه بیست و چهارم تیر 1391 08:20 بعد از ظهر
سلام...
حیف که این کار غیر انسانی رو انجام دادن،
و شکر که حداقل ما تونستیم این حس و حال عجیب و غریب رو لمس کنیم......
مرسی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.