تبلیغات
عصر خاکستر - بهار كاغذی

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

دوشنبه چهاردهم فروردین 1391-03:23 بعد از ظهر



غم مخور دختركم!

بغض مكن

اندوه تو كوهستان را ویران می كند.

چشم های نمناك تو

اقیانوس را به هم می ریزد

دیوانه می كند.

قناری غمگینم!

شكوفه ها را ببین

رسته بر شاخه های زخمی زردآلو

سبزه ها را ببین

روییده بر جای خالی گردوی پیر،

بغض می كنی

پرستوها نیامده برمی گردند

زنبور ها را ببین

ذوق زده به دور كندوی خویش رقص می كنند

ادای تو را در می آورند

كه می خواهی هرطور شده

خنده بر لبم بیاوری.

طوطیكم!

حرف بزن

چیزی بگو

بق كردن تو در غبار این غروب

آتش می كشد به جان جنگل های هندوستان

حرف بزن دختركم!

قهر مكن

با قهر معصومانه ات چیزی عوض نمی شود

با این شكوفه های كاغذی بازی كن

تا روزی خود بهار بازگردد.



چهار شنبه نهم فروردین 1391



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه یکم خرداد 1391 06:16 بعد از ظهر


غریبه
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 09:17 قبل از ظهر
شعرهاتون عالی بودن
خوش بحال دخترتون كه انقدر دوسش دارین من دختر بچه ها رو خیلی دوس دارم از طرف من یه بوووووووووووس آب دار بكنین
بای
ز.وزیری
شنبه نهم اردیبهشت 1391 06:14 بعد از ظهر
زیبا بود آقای صمدی عزیز
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 03:40 بعد از ظهر
با این شكوفه های كاغذی بازی كن

تا روزی خود بهار بازگردد...

سلام
جمعه هجدهم فروردین 1391 11:13 بعد از ظهر
سلام ابوالفضل عزیز.
تبریک مرا بپذیر.
از غزلت نیز لذت فراوان حاصل شد.
پاینده باشید.
مرضیه طباطبایی
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 02:28 بعد از ظهر
سلام. منتظر نقد و نظر شما هستم.
سرافراز کنید
محمدشفیع شفیعی
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 11:08 بعد از ظهر
یک مرد زبان مرد را می فهمد
سلام
خدا رو شکر که اومدین
با لذت می خونم و با علاقه پیگیرم
پایدار باشید
اسفندیار فتحی
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 04:49 بعد از ظهر
درود بر شرفت
خیلی خوشحالم کردی
"بهار کاغذی" را برای دخترم بهار که هنوز چهارساله نشده خواندم و برای خودم فریاد زدم
"طوطیكم!

حرف بزن

چیزی بگو

بق كردن تو در غبار این غروب

آتش می كشد به جان جنگل های هندوستان"
صلابت زبان اخوان بزرگ را برایم یادآوری
دست مریزاد و به امید روزهای بدون "بق کردن"
ح .كرمی
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 04:47 بعد از ظهر
آمدی وه كه چه مشتاق وپریشان بودم ...
ازاینكه می بینم دوباره به وبلاگ روی آوردی بسیار خوشحال شدم .خصوصا این شعر پر احساس هم مدخل خوبی شد برای فعالیت مجدد .
سیدهاشم شریفی
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 04:03 بعد از ظهر
سلام دوست من
بشکن پوسته تنهایی را که بر دور خویش تنیده ای. بهتر است مثل ما سر به زیر برف کنی. درست مثل ما به خود تلقین کن که در پاک ترین هوا تنفس می کنی. فراموش کن همه چیز را. مثل ما آدم دیگری شو.مثل ما با همه کنار بیا...
درست مثل ما.
morteza
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 12:22 بعد از ظهر
سلام
خوب هستین؟!
وب خوبیه به منم سر بزن
خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم!
فروزان
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 11:31 قبل از ظهر
عالی بود
سعید خانجانی
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 09:53 قبل از ظهر
بسیار زیباست . ادامه بدین رفیق
عباسیان
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 07:46 قبل از ظهر
حقیقت ؛
گویی بیشتربااین فضای مجازی ست . سلام دلاور دوست دارم فت وفراوون
همین كه هستی بهاراست وخوشحالم عجیب ! درودبرتو شاعرجان جان جان
محمد اسلامی
دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 08:28 بعد از ظهر
سلام
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی كه ز عصر خود فراتر باشد...
خوشحالیم از اینكه بازگشتی به فضای مجازی

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.