تبلیغات
عصر خاکستر

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392-09:33 قبل از ظهر





ظلمت کنار رفت که ناگاه آمدی

چون مرغ سینه سرخ سحرگاه آمدی



آزادی تو روی جهان را سفید کرد

بیرون ز حصر ابر چنان ماه آمدی



باید نماز شکر بخوانم که عاقبت

با این دل شکسته ی ما راه آمدی



بالا ببر مرا به نخ بوسه ای بلند

ای ماه نخشبی که لب چاه آمدی



در قلب آهنین تو یک شعله آه من

آن قدر گر گرفت که کوتاه آمدی



حیران مشو بیا که درآغوش گیرمت

آهوی من، خودت به کمین گاه آمدی!



حس می کنم اگرچه دلت جای دیگری ست

حس می کنم اگرچه به اکراه آمدی ،



مهتاب این شب ظلمانی! به چشم من

شادم که چند لحظه ی کوتاه آمدی



مرداد ماه نود و دو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 09:38 قبل از ظهر
شنبه پانزدهم تیر 1392-11:18 قبل از ظهر



به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست


اخیرا هر چه بیشتر روی شعرها و نوشته ها و حتا گفته های مطرح در جامعه حساس می شوم و نگاهی ژرف می اندازم به این نکته بیشتر می رسم و آن این که کلمات در حال حاضر مرده اند و بنابراین تأثیر ، ارزش و خاصیت خود را هم از دست داده اند.

مصداقی نمی خواهم وارد بحث شوم زیرا هرکسی امکان دارد با خواندن این جمله به مثال هایی در ذهن خود دست پیدا کند که اتفاقا با آنچه من می اندیشم متفاوت هم باشد اما مهم این است که بیشتر ما به این مسأله رسیده ایم و می بینیم که سال هاست کمتر شعری و سخنی و خطابه ای به جان و دل ما کارگر می افتد.

این اتفاق ناشایست ادبی چند ده ساله به جریانات سیاسی و اجتماعی نیز وارد شده است چرا که همه اتفاق ها در گفتگو و دیالوگ های جامعه نخست از ادبیات و شعر سرچشمه می گیرد وحالا اگر دروغ و نقاب و ریاکاری در شعر دوره ای فوران کند وای به حال دیگر حوزه های حیاتی آن جامعه.

ما هنوز نمی دانیم حافظ چگونه و با کدام حس زیبا شناسانه هنری و با چه فرمولی کلماتش را طوری کنار هم چیده که هنوز کهنه نشده و نه غبار زمان و نه معنا نشناسی مفسران هیچ کدام نتوانسته شعر حافظ را برای ما عریان و ساده کرده و از سکه بیاندازد.

من فکر می کنم درکنار انبوهی از دانش و آگاهی به زیبایی ها و ارزش های کلام و هویت واژگان آنچه سخنوران گذشته و حتا چهل سال پیش را از سخن سازان و معنا تراشان امروز (که امکان دارد ما نیز خود جزو همین گروه کثیر باشیم نه تافته ای جدا بافته) جدا می کند، حالی دیگر و صداقت داشتن شاعران گذشته است که دیری ست این صداقت جای خود را به نقابی زشت و چهره ای قلابی داده است که می توان آن را به ادا و اطوار درآوردن نیز تعبیر کرد.

ساده تر بگویم ما چیزی را جار می زنیم که خود به آن اعتقادی نداریم و در زندگی شخصی خویش با آن زندگی نمی کنیم و در بیان گفتار یا نوشتار خویش دنبال بی درد سر ترین و کم رمق ترین و بی تاثیر ترین کلمات می گردیم تا به سلامت و عافیت خویش بیشتر اندیشیده باشیم.

نتیجه اینکه سال هاست دیگر هیچ شعر ،سخن و خطابه ای در قلب جامعه کارگر نمی افتد و هیچ دگرگونی در اندیشه و رفتار مردم ایجاد نمی کند.

تیرماه نود و دو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه پانزدهم تیر 1392 11:37 قبل از ظهر
سه شنبه یازدهم تیر 1392-12:14 بعد از ظهر





به نام و یاد تو ای عشق!  گرچه بدنامم

بیا بیا به سراغم هنوز هم خامم


چه سال ها که از آن آخرین نگاه گذشت

چرا نمی روی از یاد عشق ناکامم؟


کبوتر و تو و آن پشت بام و تنگ غروب

تو نیستی و من ساده بر همان بامم


رهایی تو اگر با شکوه ، خود خواهی ست

  رها گذاشتی ام در میان آلامم


تو صید آخر من بودی ای الاهه ی ناز

کسی پس از تو نیفتاده است در دامم


پلنگ زخمی ام ، این نعره از سر درد است

نترس ماه که در دست های تو رامم


بیا که من همه توفان شوم به خاطر تو

دوباره سر بکشد موج های آرامم


تو را دوباره نوشتم به خط قرمز خون

بدان که کشته ی عشقم، شهید آن نامم



خرداد ماه نود و دو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 11:57 قبل از ظهر
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392-10:03 بعد از ظهر



به سید رضا میری شاعر پیشکسوت اراک با خاطرات انبوه عاشقانه اش



بمان که بی تو جهان سبز نیست ، آبی نیست

بمان که از پی شب دیگر آفتابی نیست



کنار کوه بمان ای شکوهمند غریب!

خدا نکرده نباشی دگر عقابی نیست



ببین به شبنم چشمت چقدر محتاجم

درین کویر جزین چند قطره آبی نیست



سخن ز مرگ مگو من به مرگ تشنه ترم

چرا که زندگی من به جز سرابی نیست



تو را چگونه بدین شعر تلخ مست کنم؟

دریغ رنگ غزل های من شرابی نیست



به جز سیاه چه از روزگار خود دیدم

من و شراب کجا ؟ صحبت از خرابی نیست



درین دو راهه چه خاکی به سر کنیم ای دوست؟

میان خودکشی و مرگ انتخابی نیست



تو می درخشی وترسم تو را شکار کنند

درین زمانه چرا بر رخت نقابی نیست



بهار پشت در خانه ی تو می میرد

ز جانب تو ببیند اگر جوابی نیست



بمان به خاطر من ، من که دوستت دارم

اگرچه عاشق تو آدم حسابی نیست






خرداد هزارو سیصد ونود و دو















نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه هجدهم خرداد 1393 08:20 قبل از ظهر
شنبه بیست و چهارم فروردین 1392-12:34 بعد از ظهر







مثل پرنده ای که پر از دست داده است

یا شاخه ای که برگ و بر از دست داده است



یا مثل جنگلی که درختان خویش را

یک یک به زخمه ی تبر از دست داده است



بی عشق دست و بال من از زندگی تهی ست

همچون کبوتری که سر از دست داده است



گرچه سرم رسیده به آرامش خیال

اما دلم تو را دگر از دست داده است



در جستجوی تو دلم امید خویش را

کوچه به کوچه ، در به در از دست داده است



بر باد رفته یک شبه عشقم، شبیه آن

نخلی که ناگهان ثمر از دست داده است



راهم بده به بام خود این مرغک غریب

گم کرده راه و بوم و بر از دست داده است



افسوس جز کویر به جایی نمی رسد

ابری که دیدگان تر از دست داده است



این مرد را دوباره در آغوش خود بگیر

حالا که بر سر تو سر از دست داده است







نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 12:58 بعد از ظهر
شنبه بیست و ششم اسفند 1391-02:42 بعد از ظهر






امروز حجت کرمی  تماس گرفت و گفت داریم از شهر شما عبور می کنیم به سوی اصفهان و مقصدمان شیراز است زنگ زدم که بی خداحافظی نرفته باشم . با اینکه من و او در یک شهر زندگی نمی کنیم و کمتر همدیگر را می بینیم اما نمی دانم چرا ناگهان دلم گرفت و غربت سنگینی بر دلم نشست. یاد آن سالها افتادم که همیشه این روزها چقدر منتظر بهار بودم و عاشقانه صدایش می کردم. بهارو عید نوروز برای من جهان دیگری بود. جهان زیبا و شلوغ و رنگارنگی که در غروب قرمز و غمناک سیزده بدر هر سال پایان می پذیرفت. غروب سیزده غم داشت نه به خاطر فردای کسالت بار مدرسه رفتنش که به سبب پایان همان جهان کوچک ولذت بخش نوروز.

   سال هاست دیگر آن حس را ندارم اگرچه تا همین چند سال پیش هم  چشم به راه بهار بودم اما اکنون دیگر بود و نبودش برای من اهمیت ندارد. می دانم که کار ما از این بهار های خشک و بی آب وعلف دروغین و کاغذی گذشته و با حلوا حلوای تقویم های خوش آب و رنگ دهان مان شیرین نمی شود

  قبول بفرمایید حتا فصل ها هم خاصیت  خود را از دست داده اند. کجا و کدام سال را به خاطر می آورید که بهارش مثل بهاراین همه چند سال اخیر اینقدر بی باران و خشکمرده باشد؟ کدام زمستانی را در کدامین قرن به یاد دارید که عین همین زمستان محتضر امسال که از آغازش هم مالی نبود اینقدر بی روح و بی برف و آدم برفی بوده باشد؟

  من همیشه در مرام خویشتن دنبال روزنه ای برای امید می گشتم دریغا که اکنون چیزی در خورد دل بستنی بیهوده نیز نمی یابم تا چه رسد به امید که واژه ای شریف است اگرچه دیری ست تا به منجلابش افکنده اند

    سخن کوتاه می کنم و غزل زیر را که در آن سالها که هنوزشعله ای به نام امید در وجودم شعله می کشید سروده ام به دوستی که نگاشتنش را از من خواسته بود و شما پیشکش می کنم



 پرید از دهن باد نام شب بوها

 روان شدند به دنبال هم پرستوها



درخت پیرهن دیگری به تن کرده ست

 دقایق دگری می رسند آهوها



 ازین به بعد جوان کسی نمی میرد

 شکفته بر سر هر شاخه نوشداروها



 دوای کهنه ی انسان هنوز هم عشق است

 نهفته باشد اگر سالها به پستوها



بهار پشت در خانه های بسته ی ماست

دوباره پنجره را واکنید ترسوها


  



   اسفندماه 1383





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391-10:39 قبل از ظهر



مهدی فرجی کاشانی از دوستان قدیمی من و از شاعران غزلسرای معاصراست که برخی زمان ها بیش از شعرش رفتار های نا بهنجارش را دوست می دارم اما امروز با این غزل اوضاع فرق کرده و بیش از دیوانگی هایش شیفته این غزل عاشقانه او شده ام. مهدی را دوست دارم و عاشقانه هایش را ستایش می کنم و به احترام این غزل زیبا کلاه از سر بر می دارم و غزل سپیدارش را تقدیم شما می کنم.




قناریانه اگر می وزد ترانه ی من

به شوق توست، تو ای آخرین بهانه ی من



حیاط را همه گل کاشتم که بو ببری


بزن به جاده ی شب بو، بیا به خانه ی من



اگر به خانه ی من آمدی چراغ نیار

که ماه قهر کند باز از آشیانه ی من


درخت های سپیدار، سر به شانه ی هم

نگاهشان کن و بگذار سر به شانه ی من


من و تو ایم جهان؛ بی نهایت و زیبا

جهان اگر افق توست تا کرانه ی من


من از قبیله ی صیاد های خوشبخت ام

کسی به جز تو نزد لب به آب و دانه ی من


به راه سادگی و جاده ی خیال بزن

که می رسی به غزل های عاشقانه ی من


 

منبع : وبلاگ مهدی فرجی ( هزار اسم قلم خورده)




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 07:41 بعد از ظهر
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391-07:37 بعد از ظهر






تمام روزنه ها بر نگاه ما بسته است

نگاه کن همه ی روزنامه ها بسته است



سکوت کرده چرا جنگل زبان گنجشک

زبان کوچک گنجشک ها چرا بسته است؟



کبوتری که خدا بال داده تا بپرد

شکسته بال و پریشان و دست و پا بسته است



بخند ، باز درین روزگار تیره بخند

که عمر ما به همین خنده ی تو وابسته است



چه شد که خاتم فیروزه دست دیو افتاد

چرا دهان سلیمان ماجرا بسته است؟



تویی که آب نبستی به روی دشمن و دوست

ببین زمانه به روی تو آب را بسته است!



ازین قبیله کجا می توان شکایت برد

به روی ما که در خانه ی خدا بسته است



به تار حنجره ام چنگ می زند فریاد

چگونه بشکنم این بغض را فضا بسته است














نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه ششم اسفند 1391-12:31 بعد از ظهر





مثل ضرباهنگ باران آن صدا در گوشم است

آن که با من حرف دارد می زند خرگوشم است



نازنین این کلبه ی متروک در شأن تو نیست

کنج قلبم خانه ی معشوق بازیگوشم است



برف می بارد،چراغت کو، چرا دیرآمدی؟

ژاکتت را در نیاور هم تنت تنپوشم است



پیش پایت قامتم را با تبر انداختند

آن سر سبز بلندم  این تن بی هوشم است



من به سرما عاجزم اما تحمل می کنم

جای داغ دست هایت تا ابد بر دوشم است



من که آغوش تو را هرگز نمی دیدم به خواب

اینک آن آهوی وحشی خفته در آغوشم است



خواب می بینم خدایا ؟ این صدای پای توست

یا صدای کرک های ریز بالا پوشم است؟



عشق دیگر در دل من مرده این تحریر نیز

شعله ای ته مانده از خاکستر خاموشم است

















نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه دهم اسفند 1391 06:22 بعد از ظهر
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391-06:29 بعد از ظهر





صبح روز پیشواز

یک جهان در انتظار ایستاده بود؛

کوچه های دست خالی حقیر

پشت بام های بی کبوتر کبود

دیدگان ترسخورده در پس دریچه ها

چار راه سوت و کور

عابران بی وجود...



لحظه ی غروب ناگهان فرا رسید

روی دوش اسب های بی شمار

نعش واژگون آخرین امید.






زمستان 89 و 91



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 11:44 قبل از ظهر
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391-11:02 قبل از ظهر




همان طور که درمطلب پیشین اشارتی کرده بودم قسمت عمده ای ازشعرهای من در اراک شکل گرفت. حالا من در اراک چه می کردم و چه شد که سال گذشته مجبور شدم در روزی بارانی و دلگیراز این شهر خانه و زندگی ام را بردارم و بروم بماند که حوصله تعریفش را دیگر ندارم.

اما این منظومه یادگار آخرین روزها و لحظه های من در شهر اراک است که تقدیم می شود به فرامرز احمری که او نیز ناچار به مهاجرت از این شهر شد.




سرشکسته وتکیده و خموش

بازگشته از نبرد دیگری

در میان کوچه های تنگ و تار

لاشه ی غرور خویش را

می کشم به دوش.

 

کورمال ، کورمال

زیر تند باد طعنه های سرد

لا به لای خیل برگ های زرد

می روم به باد

 

قلب من گرفته است

از خیانت دریچه ها و چهره ها و پرده ها

از خیال و خواب های نقش بر سراب ها

از سکوت موذیانه ی نقاب ها

ازدلم که زیر دست و پای این و آن

                                       هزار تکه شد

 

 

 

نازنین!

می روم به باد و همچنان هنوز

پیش چشم های من به جای مانده است

آخرین ترانه ای که زیر پنجه  ات مچاله شد

 

آه ! وقتی آنهمه صدا و حرف

وقتی آنهمه سکوت پاک و ژرف

در غبار کهنه ی زمان

خاک خورده است،

لاجرم

رد پای ما به روی برف سال های رفته نیز

زیر تیغ آفتاب روزگار

مرده است.

 

نازنین چگونه می توان

نعش خنده ها و بوسه های دور دست را

از کف زمانه جمع کرد و برد؟

عشق مرده را چگونه می توان دوباره زنده کرد؟

نازنین تمام شد

عشق هر کجا که مرد، مرد.

 

 

 

در غبار حرکت قطار تیره ی غروب

در هوای کوچ آخرین پرنده ها

سرزمین عاشقانه های خویش را

ترک  می کنم

با تمام روزهای تلخ

با وجود لحظه های خوب.

 

پشت پنجره، میان کوچه، پشت بام

می روم برای آخرین نگاه

می روم برای آخرین سکوت

می روم به یاد آخرین کلام؛


آی خانه های بی شمار شهر!

عابران با صدای من همیشه قهر!

دور می شوم ز چشم های تان

بال می کشم بلند می شوم

می گریزم از طلسم این مغاک،

از فراز کارخانه های سالخورده ی مریض

از فراز دشت های پرملال

می روم ولی هنوز هم  دلم گرفته است

آسمان بی ستاره ی اراک!

 

 

پاییز 1390

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 06:42 بعد از ظهر
یکشنبه پانزدهم بهمن 1391-11:11 قبل از ظهر





امروز نمی دانم چه شد که به یاد رضا عزیزی افتادم، یک لحظه دلتنگش شدم ودلم گرفت برای آن سالهای آغاز شعر و شاعری ما در شهر صنعتی اراک. رضا عزیزی به راستی از همه شاعران جوانی که آن روزگار در انجمن شعر جوان در فرهنگسرای آیینه  به صورت جدی و واقعی به شعر و ادبیات روی آورده بودند و داشتند بنای یک نسل موفق را می گذاشتند سر تر بود.

این ابیات از رضاست که به ذهنم باقی مانده؛


یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی


بعد از تو رنگ زندگی خاکستری شد

مثل روپوش بچه های ابتدایی

 
از بس که بعد از ظهر ها فکر تو بودم

حالا شدم یک مرد مالیخو لیایی


امسال هم تجدید چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی!


آری رضا از همه سرتر بود و شاعر تر و این حرف از سر دلتنگی یا ادای دین به رضا نیست که خود او هم در افول ستاره شعرش کمتر از ات و آشغال های اداره ارشاد اراک که خیر سرشان در آن سالها اصلاح طلب هم بودند! تقصیر نداشت.

گفتم اداره ارشاد یاد خیانت های مدیران دولتی و گماشتگان فرهنگ و ارشاد به شعر جوان ایران افتادم که با بخشنامه های مسخره و باید و نباید های من درآوردی کمر شعر جوان را شکستند و نگذاشتند خیل شاعران بی سرپناهی که از بد حادثه به آن خراب شده ها التجا آورده بودند پر وبال بگیرند و خلاصه اینکه بعد از بالا رفتن سن و سال بچه های شعر جوان و لزوم تشکیل زندگی ( کدام زندگی؟! ) کم کم برا ثر فشار سنگین اقتصادی و دوندگی به دنبال یک لقمه نان نخورده مانده وبه تبع و پیرو آن رذالت های ادیبانه برخی پشت میز نشین های ظاهرا با ادب و اصلاح طلب! که مدام می گشتند و از رفتار شاعران هژده، بیست ساله عیب و ایراد پیدا می کردند برای طرد کردن شان از صفحه شعر و ادب روزگار،  همان طور که می گفتم کم کم  بر اثر این قبیل چیزها نبوغ هنری شعر و تخیل شان نابود شد رفت پی کارش وگرنه شاعری مثل رضا عزیزی نمی بایست چراغ شعر و هنر شاعرانگی اش اینقدر زود خاموش می شد و ای کاش خود رضا در برابر آن توفان های سهمگین اندکی از خود مقاومت نشان می داد تا اکنون ترانه سرای عاشقانه ها و دردهای امروزمان نیز باشد... افسوس و صدهزار افسوس بر ما که اینقدر نهال های مان را زود می خشکانیم با تنگ نظری ملی و بدبینی مذهبی خویش.

حال  آنان که داعیه اصلاح طلبی داشتند و گوش فلک را با شعار های متمدنانه شان کر کرده بودند با اختصاص مبلغ تحقیر آمیز و ناچیز نیم درصد از کل بودجه کشور به نهال نازک فرهنگ و هنر این مرز وبوم، این گونه با  هنرمندان جوان و امثال رضا برخورد کردند حالا دیگر وای به حال ما با دولت اینان که ...

  بگذریم!




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 02:49 بعد از ظهر
دوشنبه نهم بهمن 1391-04:02 بعد از ظهر




هفته گذشته چهلم خاسته بود. شاعری که مرا تا همیشه مدیون و وامدار خود ساخت و رفت. هیچ وقت محبت هایش را در روزگار بی محبتی و سرد مهری فراموش نمی کنم. او بزرگ بود و از اهالی امروز. دریغا که هیچ کس از مدعیان شاعری و شعر شناسی او را نشناختند یا اگر هم شناختند نادیده اش گرفتند. با این همه خداوند او را غریب و ناشناس نگذاشت و روز خاکسپاری اش با حضور همان مردمی که زندگی و شعرش را وقف آنان کرده بود با شکوه تمام برگزار شد.
 این غزل ناقابل تر از آن است که بگویم به پاس او نوشته شده است اما سپاس و تقدیری ست ضعیف و لرزان و دیرهنگام به پیشگاه اصغر حاج حیدری متخلص به خاسته




اگرچه لحن غزل های تو جدید نبود

به مدح هیچ کسی دامنت پلید نبود



میان دفتر شعر تو درد این مردم

به نفع محتسب شهر ناپدید نبود



تو شصت و هفت بهار از خدا گرفتی عمر

اگرچه در دل تو هیچ گاه عید نبود



شب نگاه تو پر بود از ستاره و ماه

هنوز قلب تو از عشق نا امید نبود



تو را نداری مردم مگر ز پا انداخت

وگرنه این همه بیماری ات شدید نبود



ستایش تو پس از مرگ کار خوبی نیست

سزای وصف تو با ماضی بعید نبود





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه نهم بهمن 1391 08:03 بعد از ظهر
شنبه بیست و سوم دی 1391-06:06 بعد از ظهر





با یاد مهدی اخوان ثالث که می گفت:

 دیدی دلا که یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد...



ای شیر پیر بسته به زنجیر


ای قله ی غریب مه آلود

ای آخرین قصیده ی کوهستان

در وصف آفتاب.

ای واپسین ستاره که در اختناق شب

یک لحظه از فروغ نیاسود

برخیز تا چراغ حقیقت

در سایه ی فریب نمرده ست



ای آرزوی زخمی پژمرده

تنها طنین حنجره ی تو

در صحنه ی سکوت و خیانت

پیچید و مثل صاعقه لرزاند

گوش کر زمانه ی ما را

اکنون چگونه است که دیری ست

آهنگ نیلگون صدایت

آواز در حصار غم انگیزت

گم کرده راه خانه ی ما را؟



ما که تو را ز یاد نبردیم

هر صبح پشت میز

چون کارد با پنیر در افتادیم

هر روز عصر در غم حصر تو

خمیازه ای بلند کشیدیم

هر شب به روی منظره ی گرگ

با قهر هرچه پنجره را بستیم

وآنگاه گوشه ای

در انتظار و ترس نشستیم.



ای کاوه، ای سیاوش بی لشکر!

از راه پر مخاطره برگرد

دروازه های قلعه ی آزادی

با قفل جاودانه ی نیرنگ بسته است

ای قهرمان ساده ی خوش باور،

ای از تمام آینه ها سرتر،

ای انتخاب بین بد و بدتر!

برگرد

پشت سر تو هیچ کسی نیست

ما توبه کرده ایم که حتا

یک لحظه نیز دل به تو دادیم

ما توبه کرده ایم که هستیم

ما توبه کرده ایم که آزادیم.



هان ای پلنگ عاصی مسلول!

با روزگار پنجه میفکن

شمشیر سر شکافته ات را غلاف کن

خو کرده ایم ما به غل و زنجیر

دیگر فریب ناله ی این خلق را مخور

غمخوار خویش باش

چون ما به اشتباه  خودت اعتراف کن...




دی ماه هزار و سیصد و نودو یک







نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 09:07 بعد از ظهر
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391-08:28 قبل از ظهر






به چهره ام به جز اندوه و غم چه می بینی

نشسته روی دلم حرف های سنگینی



زمانه باز چه در مشت خود نهان کرده ست

که چهره ی همه را در نقاب می بینی؟



زمانه غارت مان کرده از چه می ترسیم

چه مانده در کف ما؟ ناله ای و نفرینی



مرا به باغ فریبنده اش فرا خوانده ست

به عشق دل بدهم باز با چه تضمینی؟



تو از رسیدن اردیبهشت می گویی

چه آرزو ، چه خیالی ، چه خواب شیرینی





چه ظلمتی ست درین سرزمین بیا برویم

نگاه کن به کدام آفتاب خوشبینی




 پاییز هزارو سیصدو نود و یک







نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -






  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5