تبلیغات
عصر خاکستر

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393-11:29 قبل از ظهر



چند روز پیش دوست هنرمند و شاعر روشن اندیش غریب در وطن خویشم، استاد اسداله عباسیان برادر نازنین و بزرگ ترش را از دست داد و به سوگ و داغ این فقدان در نشست. در حال تدارک برای سفر به خنداب و عرض تسلیت به خانواده محترم و داغدار ایشان بودیم که خبر درگذشت ناگهانی دوست قدیمی و خوش فکر و مهربانم، مهندس مهدی مرتضوی را به من دادند. مهدی مرتضوی که همیشه خنده بر لب داشت و همیشه مرا و دیگر دوستانش را با پسوند " جان" صدا می کرد اکنون خود جسم بی جانش زیر خاک سرد آرام گرفته است. نه باور نمی کنم گشاده رویی چونان مهدی مرتضوی برای همیشه لبخندش را غباری تیره و تار فرا گرفته باشد در قاب خاطرات کهنه.

به راستی این روزگار تیره و منحوس از جان من یک لاقبای شاعر و رفیقانم که همگی مهندس و دکتر این مملکت اند چه میخواهد؟ چرا مهندس مهدی ریحانی در سال هشتاد وهفت باید در سانحه تصادف از دست برود و بعد مهندس مجتبی دادخواه در تابستان گذشته و حالا مهندس آه مهندس آه مهندس...

کجا می روید مهندسان غریب؟ کجا می روید؟ ما به شما نیاز داشتیم. کشور به شما که دربه در به دنبال کار می گشتید و در خمین خراب شده برای دانش وکاردانی شما شغلی نبود، نیاز داشت.

کجا می روید مهندسان غریب؟ این جاده های خون آشام از جان شما فرهیختگان چه می خواهند که زنان تان را  باز می نهند و داغ جاودانه تان را بر قلب مادران تان تا ابد حک می کنند؟

مهدی عزیز! مهندس خوش تیپ و گشاده روی من! من به لبخندهای تو درین شهر عبوس و پلید نیاز داشتم... من به تو و به حس بودن تو احتیاج داشتم اگرچه گرفتاری های طاقت سوز، زمان دیدارهای ما را اخیرا سال به سال کرده بود.

نه ، من نمی توانم به تقدیر معترض نباشم هنگامی که فرشته ی مرگ ، برخی صاحبان افکار خشونت طلب و فرتوت را سال ها به حال خود رها می کند تا بزیند وانگاه بهترین جوان ها را از ما یکی یکی باز می ستاند. اگر این سرنوشت است پس وای بر سرنوشت.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393 05:45 بعد از ظهر
دوشنبه پانزدهم دی 1393-05:33 بعد از ظهر



چند تن از دوستان خوب من، چگونگی تهیه ی کتاب غزل "مهتاب بر خاکستر جنگل" را جویا شدند که باید به عرض برسانم تا آنجا که می دانم در مکان های زیر کتاب موجود است؛


1.تهران، رو به روی دانشگاه تهران، پاساژ فروزنده، فروشگاه کتاب خانه شاعران

2. تهران،سعادت آباد،میدان کاج،پاساژ کسری،شماره نهم،کتابسرای کلک

3.اراک، خیابان ملک، کوچه حکمت(تک درختی)، دارینوش

4.اراک، انتهای خیابان ملک،نرسیده به خیابان خرم،کافه کتاب پاییز

5.خمین،خیابان علی آباد،شهرکتاب

در شهرهای دیگری از قبیل کرمانشاه،تبریز،رشت،کاشان ،قم ،گرگان و... قرار بوده کتاب فرستاده و پخش شود که نمی دانم اگر ارسال کتاب انجام گرفته در کدامین کتاب فروشی آن شهرها موجود است که اگر دوستانم اطلاع دادند در اینجا آدرس آنها نیز درج خواهد شد.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه شانزدهم دی 1393 01:05 بعد از ظهر
سه شنبه دوم دی 1393-12:51 بعد از ظهر



این غزل را از مجموعه ی سوم خویش با عنوان  "مهتاب بر خاکستر جنگل " که به تازگی و توسط نشر فصل پنجم به چاپ رسیده است تقدیم شما دوستان می کنم.


نه آسمان آبی ست، نه دریا دگر دریاست

تا این شب تاریک بی فرجام  پا برجاست



خورشید با زنبیل خود هر روز می آید

خورشید مسکینی که دستش خالی از فرداست



خورشید با آن صورت زرد بزک کرده

اطوار در می آورد یعنی جهان زیباست



آری جهان زیباست، این را ماه می فهمد

ماه شب افروزی که در بند شب یلداست



ای آنکه می گفتی درین ظلمت خدایی هست

با ما نگفتی بین آدم ها چرا تنهاست



آری خدا دارد تماشا می کند ما را

پشت همین دیوارها، پشت همین درهاست



ای یونس دلتنگ در کام نهنگ صبر!

آزادی ات از قعر اقیانوس یک رویاست



رویاست، اما باز خواهم گشت، باور کن

از کنج این زندان رهایی سرنوشت ماست






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه دوم دی 1393 01:07 بعد از ظهر
دوشنبه پنجم آبان 1393-08:05 بعد از ظهر



برای دوست نازنینم جناب اسداله عباسیان، هنرمند و خنیاگر خسته ی صدا در گلو شکسته.



ای کوه استوار تبسم

می ترسم این همه غم و اندوه

ناگه تو را ز پای درآرد.

آتشفشان زخمی سیال!

ققنوس زخم خورده ی استیصال!

بردار جوجه چلچله هایت را

و کوچ کن به آبی دریا

از وهم این دیار غم انگیز.



هان ای رفیق قافله ی مرگ

افرای بازمانده ی پاییز،

باغ گلوله خورده ی بی برگ،

ای قلب کوهناک خروشان!

این کوله بار تلخ حقیقت را

از شانه های زخمی خود واکن

و بر تنت قبای سیه کاری 

چون مردم زمانه بپوشان

زیرا

دیری ست راستی و درستی

معیار هیچ آینه ای نیست.




موسیقی زمانه ی عسرت!

خنیاگر فروشده در خویش،

بگریز ازین کلاف که پیچیده است

دست پلید یأس به بازویت

هان ای صدای زخمی جان سوز

در گوشه ی حصار

آواز بی قراری آزادی را

تحریر کن هنوز.



ای دست بی هراس که در مرداب

آهسته در سکوت زمان غرق می شود

برگرد

برگرد

و عشق را به صورت نیلوفر

در لحظه ی عزیمت خود دریاب



با من سخن بگو

ای شهریار کوچک تبعید!

گرچه غباری از دل غمگینت

با آستین خود نتکانم

و دست های ملتهبت را

به آرزوی خود نرسانم

دیری ست

اما برای تو نگرانم.



سروده ی غروب جمعه دوم آبان




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه سیزدهم آبان 1393 10:51 قبل از ظهر
جمعه بیست و پنجم مهر 1393-01:22 بعد از ظهر






من حقیقت کلام عاشقانه را شناختم

روزگار را شناختم، زمانه را شناختم



در پس نقاب حرف های مهربان دیگران

زهرخند کینه های جاودانه را شناختم



عشق با بهانه ای عبث ز گرد راه می رسد

بس که من فریب خوردم این بهانه را شناختم



دست های دوستی درین جهان به هم نمی رسند

نازنین من ! جهان بی کرانه را شناختم



این سراب می برد تو را به کام مرگ در کویر

باز گرد ازین مسیر، رودخانه را شناختم



نرده های این قفس برای من چقدر آشناست

در همین قفس رها شدیم، خانه را شناختم



گفتگوی ما ز عشق نیست حرف زور مطرح است

در کلام تو زبان تازیانه را شناختم



پشت واژه های ما ببین چه نفرتی نهفته است

پشت پرده ی کلام عاشقانه را شناختم










ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه چهاردهم خرداد 1394 05:32 بعد از ظهر
پنجشنبه سی ام مرداد 1393-01:15 بعد از ظهر



فقدان و درگذشت سیمین بهبهانی تنها جدایی یک انسان از این کره خاکی نیست که روزی هزاران تن ازاین جهان می روند و رفتن سرنوشت محتوم همه ما بازماندگان و آیندگان نیز خواهد بود بلکه درگذشت انسانی ست که دیگر تکرار نخواهد شد.

اگر یک سیاستمدار بمیرد، اگر یک تاجر مجبور شود بمیرد! اگر یک دلال مسکن و زمین خوار وادار شود زمین هایش را ترک کند و برود یا اگر یک شاعرحقوق بگیر ریق رحمت را سر کشد و اگر هزاران تن دیگر از این دست انسان های معمولی و فراموش شدنی و بی خاصیت بروند فردا هزاران تن دیگر جای آن بی خاصیت ها را خواهند گرفت و از نو بازار دلالی و کاسبی و زمین خواری را گرم خواهند کرد اما جای میرزاده عشقی را بعد از صد سال چه کسی پر کرده است؟ جای نیما یوشیج را چه کسی پر خواهد کرد؟ دیگر چه کسی پیدا می شود که شعری با معنای بلند آی آدم ها بسراید؟ جای مهدی اخوان ثالث، جای احمد شاملو و فروغ و سهراب و حسین منزوی و حالا جای سیمین بهبهانی را چه کسانی خواهند گرفت و سبز خواهند کرد؟

امیدوارم در پاسخ به سوال من نام مشتی شاعر ریز و درشت امروزی را ردیف نکنید که قیاس مع الفارق است و همان گونه که بزرگانی که یاد کردم امتحان و آزمون شاعری و انسانیت خویش را پس داده اند و روی در نقاب خاک کشیدند اینان نیز در آزمون بزرگ فرصت طلبی و رندی ( به معنای منفی اش) و نان به نرخ روز خوردن پیروز و فاتح و گردن کلفت بیرون آمدند و توانستند از نمد شعر خوب کلاهی برای خویش ببافند و به میز و مناصب رنگارنگ و خانه های قشنگ دست یازند!

آری درگذشت سیمین بهبهانی از این روی دردناک است که دیگر کسی نخواهد بود که جای انسانی چنین شریف و هنرمندی با چنین روحی دردمند و در اندیشه دیگر انسان ها را بگیرد و برای ما چنین غزلی بنویسد و به یادگار بگذارد و برود


 

 

 که چی ؟ که بمانم دویست سال
 به ظلم و تباهی نظر کنم
 که هی همه روزم به شب رسد
 که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها
 دهن کجی ی آفتاب را
 ببینم و با نفرتی غلیظ
نگه به روزی دگر کنم
 نبرده به لب چای تلخ را
 دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را
دوباره مرور از خبر کنم
قفس ، همه دنیا قفس ، قفس
 هوای گریزم به سر زند
 دوباره قبا را به تن کشم
 دوباره لچک را به سر کنم
کجا ؟ به خیابان ناکجا
میان فساد و جمود و دود
 که در غم هر بود یا نبود
 ز دست ستم شکوه سر کنم
 اگر چه مرا خوانده اید باز
 ولی همه یاران به محنتند
 گذارمشان در بلای سخت
 که چی ؟ که نشاطی دگر کنم
که چی ؟ که پزشکان خوبتان
 دوباره مرا چاره یی کنند
خطر کنم و جامه دان به دست
 دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود
 بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر
 دوباره به پا شور و شرکنم
 ولی نه چنان در غبار برف
 فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف
 سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم ، عزیز من
به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی
 روان و تن آسوده تر کنم
 اگر به عصب های خشک من
 نسیم بهاری گذر کند
 به رویش سبز جوانه ها
 بود که تنی بارور کنم
 

 





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه سی ام مرداد 1393 01:46 بعد از ظهر
یکشنبه هشتم تیر 1393-04:58 بعد از ظهر



 

آن غزل ها که به رویای تو از بر کردم

 پیش پای تو لب پنجره پرپر کردم

 

عمر  بی حاصل خود زیر قطار شب و روز

 بی تو انداختم و عمر خود آخر کردم

 

 سوختم، زندگی ام سوخت، غزل هایم سوخت

 بس که خاکستر اندوه تو بر سر کردم

 

 آه از قفل در میکده ها، جای شراب

 -مست چشمان تو- خونابه به ساغر کردم

 

 ماجرای تو و خود را به سرانگشت غزل

 همه با جوهر خون وارد دفتر کردم

 

من به پیشانی تقدیر، سرانجام ای عشق

 قصه ی مرگ تو را خواندم و باور کردم

 

نازک قلب تو رنجید ز من مرگم باد

 به ستم گوشه ی چشمان تو را تر کردم

 

درد دل بود ببخش آینه ی دلگیرم

 خاطرت را اگر اینگونه مکدر کردم




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه هشتم تیر 1393 05:00 بعد از ظهر
پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393-02:33 بعد از ظهر



هنوز هم قصد نداشتم وبلاگم را به روز کنم و کار تازه ای در آن منتشر کنم اما به دلیل اینکه تنها راه ارتباط من با دوستانم همین سراچه مجازی ست و دیگر اینکه برخی گمان بد درباره من نبرند و خیالات برشان ندارد که من خاموشی گزیده ام و شعر از سرم دست برداشته است یا اتفاقی برایم افتاده است و به دلایلی دیگر این غزل را علی الحساب مکتوب می کنم تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن. از چنده ماه تأخیر عذرخواهم و دوستان مرا به بزرگی خود ببخشند.

آبی بیفشان باز بر خشم و هیاهویم

آرام کن این قلب ویران از تکاپویم



آبی بیفشان بر دلم آتش به پا کرده است

شلاق گیسوی تو بر خاکستر مویم



رقصان میان شعله های رنج می سوزم

جاری شو ای زاینده رود مهربان سویم



ترکم مکن در بیشه ای تاریک می میرم

من جنگلی بی هم زبانم، ماده آهویم



از عشق می پرهیزی اما عشق آزادی ست

همراه من پرواز کن گنجشک ترسویم!



غمگین مباش از شاخه های سرد دلگیرم

من مرده ام اما در آغوش تو می رویم



سهرابم و در خاک و خون دیری ست می غلتم

یا مرگ باش ای نازنین یا نوشدارویم



با هر که از اندوه خود گفتم رهایم کرد

آه ای دل خونین! تو می فهمی چه می گویم





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه بیست و سوم خرداد 1393 03:44 بعد از ظهر
شنبه دوازدهم بهمن 1392-04:45 بعد از ظهر



تو آمدی که دل تنگ من قرار نگیرد

به درد عشق بمیرد ولی غبار نگیرد



تمام عمر ملامت کنم لب هوسم را

اگر ز جام تو کامی به یادگار نگیرد



من از تو دست نخواهم کشید گرچه به تهدید

کسی سپیده دمان را ز کوهسار نگیرد



چنان به برف تنت فتح می شود شب و روزم

که سرزمین مرا لشکر بهار نگیرد



اگر کنار تو باشم، بگو غروب زمستان

دلم به یاد سحرگاه لاله زار نگیرد



دلم به هیچ نیرزد مگر به لعنت شیطان

اگر تقاص خود از دست روزگار نگیرد



گناهکارم و دلمرده، آه شادی کوچک!

خدا تو را دگر از این گناهکار نگیرد


زمستان نود و دو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 10:27 بعد از ظهر
جمعه چهارم بهمن 1392-07:43 بعد از ظهر





اگرچه دست تو را نیز باد خواهد برد

کسی فریب تو را مثل من نخواهد خورد



تو عشق را به همین فصل سرد برگردان

که خون شعله ورم زیر برف ها افسرد



دوباره زندگی ام بخش ای شکوفه ی دیر،

به دست آمده عمرم، جوانی ام پژمرد



هزار سال نبینی مرا نمی پرسی

کجاست عاشق من، زنده است آیا مرد؟



مگر امانت لب های سر به مهر تو را

ز دستبرد زمانه خدا به من نسپرد؟



دلم به پای تو افتاده و نمی داند

که آرزوی تو را هم به خاک خواهد برد



مرا نمی کشد این درد ناتمام اما

تمام عمر مرا ذره ذره خواهد خورد


زمستان نود و دو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 10:31 بعد از ظهر
پنجشنبه پنجم دی 1392-09:12 قبل از ظهر





غم و سکوت شما رنج می دهند مرا

نه می کشند به بندم، نه می رهند مرا



به نور ماه تن آراستم دگر چه کنم؟

ستارگان نگاهت نمی خرند مرا



میان جان من و تو مگر چه رابطه ای ست

که چشم های تو با خویش می برند مرا؟



به نیمه راه رهایم مکن که صدها گرگ

به بوی پیرهنی کهنه می درند مرا



چه حسرتی ست که گل های باغ اندامت

به چشم شعله نه، پروانه بنگرند مرا



مرا ندیده گرفتند دیگران، ای عشق!

تو باش با من و بگذار بگذرند مرا



مرا به باغ بهشت تنت فرا خواندی

چه غم که هیچ کجا ره نمی دهند مرا



زدست رفته ام، آواز دست هایت کو؟

به حال خود مگر آنها بیاورند مرا



بیستم آذرماه نود و دو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه پنجم دی 1392 09:18 قبل از ظهر
سه شنبه دوازدهم آذر 1392-08:58 قبل از ظهر





با کوه اندوهم مرا جا می گذارید

آری مرا دارید تنها می گذارید



پر می کشید از باغ ویرانم به شادی

گویی قدم در باغ رویا می گذارید



من زنده ام اما مرا کنج بیابان

چونان اجاقی مرده بر جا می گذارید



تنها نه بر اندام ویران من و عشق

بر پاره ای از جان خود پا می گذارید



من دردهایم را فرو خوردم، نگفتم

حالا مجال گریه آیا می گذارید؟



دست شما را کی رها کردم به غربت

که این چنینم دست تنها می گذارید؟



زیر پر و بالم پناه آورده بودید

حالا مرا بی بال و پر وا می گذارید



داغی که من دیدم خدا ناکرده روزی

گر سهم تان شد سر به صحرا می گذارید



پاییز بی رحمانه گل های مرا ریخت

آنک شما پا روی آن ها می گذارید



یک تکه از پیراهن غمناک من بود

سنگی که روی نعش دریا می گذارید



آذرماه نود و دو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه هجدهم آذر 1392 04:54 بعد از ظهر
یکشنبه پنجم آبان 1392-09:19 بعد از ظهر




اینک غروب جمعه ی پاییز

ساعت چهار عصر

بغضم کنار پنجره ی رو به آفتاب

در هم شکسته است



امروز حال من

حال برادری ست که در پیش چشم هاش

بر گونه های نازک و گلگون خواهرش

سیلی نشسته است...


سوم آبان 92



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه پنجم آبان 1392 09:23 بعد از ظهر
سه شنبه دوم مهر 1392-03:27 بعد از ظهر




این عشق آیا هدیه ای از آسمان نیست؟

نه... روزگار اینقدر با من مهربان نیست!


تقویم ، روز اول پاییز گل داد


گویی بهار است اینکه می آید خزان نیست


خورشید ناگه سر زد از ایوان تاریک

یعنی که استیلای ظلمت جاودان نیست


با شاخه های گل بهار آمد دم باغ

افسوس درها بسته اند و باغبان نیست


خود باز کن درهای قفل خانه ام را

یعقوب نابینای تو دیگر جوان نیست


دیرآمدی! گنجشک های تشنه مردند

دیگر کسی محتاج باران در جهان نیست.


اول پاییز نود و دو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه دوم مهر 1392 03:31 بعد از ظهر
شنبه دوم شهریور 1392-12:01 بعد از ظهر




قسم به عشق که از عشق من یقینت را

بریده اند و عوض کرده اند دینت را


منم قرینه ی تو، نیمه ای که گم شده بود


چگونه  برده ای از یاد خود قرینت را؟


به چشم های من آن بوسه حرف آخر بود

چگونه محو کنم حرف آخرینت را؟


بیا و در تن این باغ مرده جاری کن

هوای وسوسه انگیز یاسمینت را


بیا نهان مکن از شاخه های حسرت من

میان سینه ی خود سیب دست چینت را


چنان صدف که هنوز از هوای موج پر است

هنوز می شنوم گام پر طنینت را


مرا بخوان به همین نام تشنه کام شهید

که زندگی کنم آواز دلنشینت را


" تو مرد سابق من نیستی عوض شده ای "

زمانه کشت ابوالفضل پیش ازینت را


مرداد ماه نود و دو



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه دوم شهریور 1392 05:00 بعد از ظهر






  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5