تبلیغات
عصر خاکستر

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

جمعه سی و یکم اردیبهشت 1395-09:17 بعد از ظهر






نیستم جنگل و دریا که گوارای تنت

خاک سوزان کویرم که بسوزد بدنت

 

وای اگر لشکر توفان هوا و هوسم

مثل پاییز  شبیخون بزند بر چمنت

 

ای غزل های من آغوش تو کاشانه شان !

کلماتم چه شد افتاد  چنین از دهنت؟

 

جگرم خون شده از دوری و خاموشی تو

قلب پژمرده ی من کرده هوای سخنت

 

آه ای کشتیِ رویاییِ دریای خیال

کاش امواج خیالم برساند به منت

 

من که تبعیدی ام از روز ازل تا به ابد

کاش یک مرتبه تبعید شوم در وطنت

 

من زیاد آمدم انگار به آغوش بهار

مثل یک وصله ی ناجور که بر پیرهنت

 

رفت عمرم به هوای تو، فدای سر تو

گل خورشید من! این عمر گوارای تنت







نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه سی و یکم اردیبهشت 1395 09:21 بعد از ظهر
پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1395-11:41 قبل از ظهر



همیشه از جنگ نفرت داشته ام. از کودکی ام و زمانی که سایه سیاه هواپیماهای روسی عراق را بالای سرمان احساس می کردم و صدای انفجار و جویباران گل آلود که نشان تخریب خانه ها بود.
حالا هیولای اهریمنی جنگ به شیوه ای بسیار دردناک تر سالهاست سوریه را در بر گرفته و حاصل آن صدها هزار کشته و میلیون ها آواره بوده است.
این غزل تقدیم می شود به مردم و کودکان غریب سوریه که هیچ کس در هیچ کجای جهان به فکر آنها نیست.

به کوه می نگرم پر غبار و غمگین است

به شهر می نگرم بویناک و چرکین است

 

به رود خانه، به دریا، به دوش اقیانوس

نشسته است سکوتی که سخت سنگین است

 

دلم سیاه شد از کفر و باز می بینم

خدا نمی رود از خاطری که بی دین است

 

مرا به خوردن یک جرعه چای مهمان کن

که در کنار تو این چای تلخ شیرین است

 

شبیه سوریه با کوچه های ویرانش

فضای این غزلم مرگبار و خونین است

 

شبیه سوریه با کودکان خانه به دوش

به روی شانه ی من  بارِ جنگ سنگین است

 

بگو هزار پیام آور و هزار رسول

چه سود عاقبت ماجرا اگر این است؟

 

شکستن پر پروانه ها رسالت کیست؟

بریدن سر گل ها کدام آیین است؟

 

به این دلیل فرو می خزم به خلوت خویش

که آدمی همه بازیچه ی شیاطین است

 

نگاه کرد به من ، خنده زد، بهار شکفت

خدا به خلقت انسان هنوز خوشبین است.

 

13 اردیبهشت 95

 





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه بیستم اردیبهشت 1395 09:09 قبل از ظهر
پنجشنبه بیست و چهارم دی 1394-10:56 قبل از ظهر






ای بادهای هرزه ! از جانم چه می خواهید

از باغ دلگیر زمستانم چه می خواهید؟



هم چون کبوتر دین و ایمان من آزادی ست

حالا مسیحی یا مسلمانم، چه می خواهید؟



هان ای کلاغان خبرچین! سفره ام خالی ست

نان مرا خوردید از ایمانم چه می خواهید؟



قلب مرا هر روز می کاوید و غیر از عشق

چیزی نمی یابید حیرانم چه می خواهید



کوه و در خت و درّه و دریا به نام کیست

من یا شما؟ از خاک ویرانم چه می خواهید؟



من با قبای ژنده ی خود کنج تنهایی

در حصر سگ های نگهبانم چه می خواهید؟



راه نفس را نیز بر لب های من بستید

از چشم های غرق بارانم چه می خواهید؟



یک برگ نفرت از شما، یک برگ؛ عشقی سبز!

از دفتر عمر پریشانم چه می خواهید؟



آتشفشان مرده ام، توفان خاموشم

دیگر چه می ترسید، از جانم چه می خواهید؟



30 آذر 94





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه پانزدهم بهمن 1394 09:49 قبل از ظهر
سه شنبه سوم آذر 1394-07:09 بعد از ظهر





دنیای رنگارنگ آدم ها همین است
از من مرنج ای مهربان دنیا همین است


از خویش می ترسانمت دست خودم نیست
کار مترسک های نازیبا همین است


گفتم که می ترسم به دور از تو بمیرم
گفتی سرانجام پرستوها همین است


یک لحظه از بودن کنارم می هراسی
همسایگی با جنگلی تنها همین است


رفتار ناهنجارم از دیوانگی نیست
زنجیرها را پاره کن دریا همین است


باید بیایی دست هایم را بگیری
فرجام آدم های نابینا همین است


خرداد 83
منتشر شده در خیابان حصار. 1387







نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه سوم آذر 1394 07:37 بعد از ظهر
شنبه سی و یکم مرداد 1394-09:10 بعد از ظهر



 

شراب کام تو آمیزه ی گل و شکر است

چرا حرام خدا از حلال خوب تر است؟

 

خوشا سری که هماهنگ رقص اندامت

به ماورای طبیعت همیشه در سفر است

 

دلم اگرچه سیاه است، ماهتاب سپید!

به من بتاب ، درخشش به قلب شب هنر است

 

چنان به روشنی آغشته ای که لشکر شب

هرآنچه سایه  زند بر رخ تو بی اثر است

 

درین زمانه ی خونریز عشق موهبتی ست

که در سکوت و صدای من و تو جلوه گر است

 

کنار آب روان از جهان گلایه مکن

بیا کنار من ای گل زمانه در گذر است


یکی شدیم من و تو دگر ز مرگ چه باک

اگر به پنجه ی او دشنه است یا تبر است

 

درین قلمروی نفرت چقدر خوشحالم

که عشق ورزی ما را خدا نظاره گر است

 

به راز زندگی و مرگ پی نخواهد برد

دلی که از تب باران عشق بی خبر است

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه سی و یکم مرداد 1394 09:14 بعد از ظهر
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1394-09:12 بعد از ظهر



از کدام آرزو با من سخن می گویی؟
مرده شوی آزادی را برده اند
و ما گریه کنان در غروبی اندوهبار
سال هاست
آن را به فراموشی سپرده ایم

با من از کدام بهار سخن می گویی؟
هرسال زمستان را رنگ می کنند
و به دست کودکان خیابانی
شاخه
شاخه
به رهگذران می فروشند
بزک شده با آینه ای شکست خورده
و تنگاب ماهی قرمز

پنهانم کن
میان بازوان نقره ات
اکنون که مرا نه خاک می پذیرد
نه آسمان فیروزه ای برای پرواز
پنهانم کن
میان آغوش بی سرانجامت
برای همیشه پنهانم کن
شرم دارم از لوحی که سرنوشت
بر گردنم آویخته
لوحی که بر آن کنده اند
تقدیر انسان آزادی ست
حتا اگر در قفس
مرده باشد.

جمعه شانزدهم مرداد نود و چهار




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه سی و یکم مرداد 1394 09:07 بعد از ظهر
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1394-10:21 قبل از ظهر



برخی شعرها برای من خاطره های بسیاری به همراه خود می آورند. این غزل هم از آن دسته است. بهار سال هشتاد و پنج بود که  امیر اکبرزاده از شاعران هم نسل و هم روزگارم تماس گرفت و گفت برای ایران شعر نداری؟ که همان وقت هم توی جاده بودم و قلم و کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن و با همان نوشتن و سرودن ناگهانی در جشنواره شعری که  استاد ایران شناس بزرگ و تاج سرم میرجلال الدین کزازی دبیرش بود ، این شعر نیز همای سعادت بر شانه اش نشست و جزو کارهای برگزیده قرار گرفت که اگر بخواهم تنها به یکی از این گونه عنوان ها که در کشور فردوسی و سعدی و حافظ به دست آورده ام بنازم همین یک نام و نشان مرا کافی ست چرا که می توانم دلخوش باشم من هم به گونه ای عشقم به خاک میهنم را نشان داده ام اگرچه فردوسی بزرگ بر ستیغ این کوه ایستاده باشد و همچو منی پایین کوه و خیره بر بلندای آن.



عمر گل‌های بلند آوازه ی ایران کم است

فرصت نوروز در این جنگل عریان کم است


شستشوی خاک کار لکه های ابر نیست

سیل جاری کن خداوندا که این باران کم است



ای که خوشبختی قلم خورده است در تقدیر تو

در کنار کوه غم‌های تو کوهستان کم است



در قبال آنچه خوکان بر سرت آورده‌اند

قرن‌ها نفرین به چنگیز و هلاکوخان کم است



کشتی ما غرق شد هر گاه توفانی وزید

ناخدا بسیار اما نوح کشتیبان کم است



باغ فین دلسرد ، کاشی‌های آبی  رنگ زرد

خون جوشان امیری در رگ کاشان کم است



رخش را زین کن به زانو دربیاور مرگ را

 از کدامین نانجیبی رستم دستان کم است؟



ای وطن این ناخلف فرزند در شأن تو نیست

زودتر قربانی‌ام کن فرصت خوبان کم است



اردیبهشت  85




ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1394 10:41 قبل از ظهر
یکشنبه هفدهم خرداد 1394-08:18 بعد از ظهر




هرچه می اندیشم از گل ها لبت شیرین تر است

مذهب اندام تو از خلق نیک آیین تر است



این مسیر عمر نه ، خط عبور رنج هاست

گاه اگر پیشانی ام از دامنت پُر چین تر است



عمر ما افتاده در چنگ حرامی ها دریغ

مرگ صدها بار از این زندگی شیرین تر است



این که باران نیست می بارد به گیسوی زمین

اشک ناکامی ست ،از ما آسمان مسکین تر است



ای که حلاج زمان را می کشی تا پای دار!

از کجا معلوم این مرد از شما بی دین تر است؟



توبه می خواهید آیا از خدا بالاترید

یا که از ما می گساران خون تان رنگین تر است؟



خنده ام می گیرد از این درد، آری نازنین

بیشتر می خندد آن کس کز همه غمگین تر است







نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه پانزدهم بهمن 1394 09:57 قبل از ظهر
چهارشنبه ششم خرداد 1394-11:55 قبل از ظهر



دوستان عزیز!

مدتی ست شخص نابهنجار و دیوانه ای کف به لب آورده مزاحم این وبلاگ می شود و در ناسزا گویی و نوشتن دشنام های پلید و شرم آور نسبت به من و خانواده ام کوتاهی نمی کند بنا براین احتمال دارد این پنجره را ببندم تا به جای هوای بهار، گرد و غبار وارد اتاقم نشود هر چه باشد من نیز انسانم و تاب و توانم در برابر شنیدن کلمات توهین آمیز یک جا تمام می شود. حالا که آن شخص را نمی شناسم و این قدر مردانگی هم درو نمی بینم که نقاب از رخ بردارد تا بدانم دشمنم کیست چاره نیست جز کنج عزلت گزیدن و با نقابدار پرده در و گستاخ  در کوچه و بازار رو در رو نشدن.

من سال هاست حرفم را با صداقت و بی نقاب می گویم و هراسی به دل ندارم چون دلم برای این آب و خاک می سوزد حالا جانداری ابله پیدا شده می خواهد ازین طریق به من لطمه بزند و با اعصاب من بازی کند به ایشان می گویم بدان و آگاه باش جهان دیگری هست و خدایی که شاهد تمام این اتفاق ها ست و من شما را به همان خدا که بر همه چیز آگاه است وا گذار می کنم  بنابراین  سعی کن توبه کنی و از کردار زشت خویش دست برداری وگرنه به قول حضرت حافظ:

گر مسلمانی ازین است که حافظ دارد
وای اگر از پی امروز بود بود فردایی

مخاطب ناشناس! حرف آخرم با تو این است که دنیا دار مکافات است حتا اگر به جهان دیگر اعتقادی نداشته باشی بر اساس قانون طبیعت بازخورد و نتیجه ی انگ ها و تهمت هایت را خواهی دید چونان پژواک و طنین صدایی که در کوهستان به تو باز خواهد گشت. پس از فرصت کوتاه باقی مانده در زندگی استفاده کن و زیبا ترین جمله ها را فریاد کن تا سرود انسانیت به سوی تو برگردد و از لجن پراکنی دست بردار که خود با لجن یکسان خواهی شد.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه ششم خرداد 1394 12:34 بعد از ظهر
یکشنبه سوم خرداد 1394-08:26 بعد از ظهر



برخی شعرها با صدای برخی خوانندگان و نوع آهنگی که دارند و غمی که پنهان کرده اند چنان به دل می نشیند که بعد از هزاران سال هم از یاد نمی رود خاصه زمانی که شما احساس خاکستر بودن داشته باشید! این شعر جاودانه بی تو خاکسترم از زنده یاد محمود مشرف تهرانی(م.آزاد) از آن قبیله عاشقانه است که بر شمردم. این شعر را بهرام حصیری سال ها پیش خوانده است زمانی که من جوانی شانزده یا هفده ساله بودم. سال هایی که اگرچه آینده را روشن می پنداشتم اما اندوهی اسرار آمیز بغض گلویم می شد و آواز رویاهایم را در چنگ می فشرد. همان روزها اگرچه شیرین بود اما باز هم غمگین بود. درست مثل آن شعر قیصر عزیز که می فرماید:

اما چرا

آهنگ شعرهایت تیره

و رنگ شان

تلخ است؟

وقتی که بره ای

آرام و سر به زیر

با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر

نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی دارد؟


حالا من که از آغاز و شاید از چهارده سالگی و پس از پرواز ناگهانی خواهران غریبم به آسمان از ژرفای دره تنگ بوالحیات می دانستم چه سرنوشتی در انتظار انسان بیچاره است چگونه می باید در بهار جوانی ام شاد و سرمست و بی خبر بوده باشم؟

به پرده حاشیه بردم شما دوستانم را دردی بود که ناگاه سرباز کرد و گاه شاعران نیز حق دارند سوای شعری که می نویسند درد دل کنند اگرچه برخی بی خبران و دلخوش کردگان به دو روزه پوچ و بی ارزش دنیا و مصدر نشین معنای این اندوه را هرگز نفهمند که ختم الله علی قلوبکم... اما من از آغاز می دانستم و می دانم و چه بسا این درد دانستن نگذاشته است مثل حضرات نظرکرده ی غزل سرا پشت ماشین های آن چنانی سوار شوم و برای گدایان سر سطل های زباله ویراژ بروم و معنای پرواز را به ایشان و به دست های سیاه و چرک شان بیاموزم ! که دنبال تکه ای نان آشغال خانه ها را می کاوند و هرگز عطرگل مریم فرانسوی نمی دانند چیست.

بیشتر به حاشیه رفتم بر من ببخشایید حالم خراب است. حاشیه ای که از متن مهم تر است. بحث نان شب است که ارث پدری برخی شده است و آرزوی عده ای بی شمار! بحث شرافت انسانی ست که لکه دار شده است و واژگانی زیبا که لجن مال شان کرده اند هم چون آزادی و عدالت

بر می گردم به سر حرفم و شعر بی تو خاکسترم که برای شما هم نقل می کنم و درخواست می کنم بروید با صدای بهرام حصیری گوش بسپارید و به یاد عشق بیفتید، عشق های مرده و دست های کودکان خیابانی و زباله کاوان شبکار در هنگام استراحت و خواب عمیق ما در آسمان هپروت هفت گانه... یا علی!



بی تو خاکسترم

بی تو ای دوست

بی تو تنها و خاموش

مهری افسرده را بسترم

بی تو در آسمان اخترانند

دیدگان شرر خیز دیوان

بی تو

نیلوفران آذرانند

بی تو خاکسترم

بی تو ای دوست

بی تو این چشمه سار شب آرام

چشم گریزنده ی آهوانست

بی تو این دشت سرشار

دوزخ جاودانست

بی تو مهتاب تنهای دشتم

بی تو خورشید سرد غروبم

بی تو نام و بی سرگذشتم

بی تو خاکسترم

بی تو ای

دوست

بی تو این خانه تاریک و تنهاست

بی تو ای دوست

خفته بر لب سخن هاست

بی تو خاکسترم

بی تو

ای دوست






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه سوم خرداد 1394 08:55 بعد از ظهر
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1394-10:26 بعد از ظهر




زندگی با شاعران و هنرمندان و درک ظرافت کار و نازکی طبع ایشان کار هر کسی نیست و چه بسا همسران شاعرانی که عطای زندگی با یک هنرمند را در میانه راه به لقایش بخشیده اند و در برابر سختی های این نوع زندگی تاب ایستادگی خود را از دست داده  و برای همیشه کوله بار خود  بسته  و به سویی دیگر رفته اند و اما همسران فداکار دیگری نیز هستند که نه تنها سختی های زندگی شاعرانه را تاب می آورند بلکه در رشد و ایستادگی شریک هنرمند خود بر سر آرمان های والای انسانی و آزادی خواهانه نقش پر رنگی دارند و من به خود می بالم که بانوی مهربانم از این دسته و گروه دوم است و در سال های دشوار و تلخ تنهایی، فقر و انزوای ناخواسته و ظالمانه ی تحمیلی بر زندگی من ، چونان شیر زنی در کنار و کنام من ایستاد و دهان یاوه گویان بسیاری را بست.

 حالا می خواهم به این بهانه و به  پاس مهربانی ها و همراهی هایش این غزل منتشر شده در کتاب شطرنج در شام آخر را که سال ها پیش به خاطر او سروده بودم یادآور شوم :


حوّا به من ببخش هوای بهشت را

دیگر کن این جهنم بد سرنوشت را


در هم تنیده ساقه ی بازوی ما به هم

اینک نگر تفاهم زیبا و زشت را


فریاد می کشم که همه شهر بشنوند

می خواهم آن الاهه ی خاکی سرشت را


می خواهم آن دو قمری گم کرده راه را

وآن چشم های سرمه ای زیر کشت را


ای آرزوی سبز مرا سربلند کن

تسلیم کن به باغ من اردیبهشت را



زمستان 87






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1394 10:55 بعد از ظهر
شنبه یکم فروردین 1394-11:57 قبل از ظهر




برای محمد شفیع شفیعی ، مهدی مرتضوی و مجتبا دادخواه که تقدیر واژگونه  پیشانی متبرک شان را نشانه رفت


ای دوست

ای ستاره ی دور از دست!

ای سرو سرنگون پر از برگ

شمشاد تن شکفته ی ناکام

ای جاودانه عشق جوان مرگ!

با اینکه در غروب زمستان

چونان پرنده ای نرسیده به جفت خویش

که در مسیرکوچ بهاری

افتاده است نعش تو بر خاک

آیا پس از شکست زمستان

آن لحظه ای که ابر پریشان نوبهار

گرد و غبار کوچه خیابان ها را

با گریه عین آینه خواهد شست

یک بار دیگر آن گل لبخند

آن زخم خورده لاله ی تقدیر واژگون،

آن کاکل حنا شده در خون،

                              از قلب خاک و سنگ

چون آرزو دو مرتبه خواهد رست؟





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه یکم فروردین 1394 12:26 بعد از ظهر
جمعه بیست و چهارم بهمن 1393-12:05 بعد از ظهر



نه این مرگ دست بردار اهالی هنر و درد نیست. کلمات به ستوه آمده اند از انبوهی اندوه و اندیشه ناتوان از پروردن مطلب و شکوه یی دیگر. برای شما دوستان چگونه توضیح دهم باید امروز به سوگ دوست شاعری بنشینم که هنوز به سی سال نرسیده شهید غزل شد و روزی که می باسیت با همدیگر به منزل شاعر پیش کسوت شهر؛ جناب استاد عالی خانی می رفتیم ، مبدل به مراسم تشییع پیکر غم آلود وی شد. روزی که بعد از روزها انتظار باران باریده بود، تو مپندار که این باران معمولی نه، باران سوگ محمدشفیع شفیعی ست. آری باران بی رحمانه گرم می بارید و ما در پی آمبولانسی که در جاده های دوردست گم شد.

چگونه باید روشن کنم که از چشم هایش طراوت و روشنایی می بارید؟ چگونه باید کلمات را رام مرثیه دوستی کرد که مهربانی و صفا از کلماتش می تراوید؟



کلاغ شوم زمستان تو را نظاره گر است

به مرگ خیره مشو، زندگی قشنگ تر است



تو را به شانه ی غمگین کوه می بردند

به انتهای بیابان که آخرین سفر است



بمان کبوتر غمگین، کبوتر بی جفت!

که آشیانه ی ما از غم تو شعله ور است



بیا و از طرف ابرها غزل بنویس

که قرن هاست زمین خالی از پیامبر است



ببر کبوتر غمگین به آسمان بلند

هزار نامه که خون از جراحت جگر است



که باغ زخمی ما خسته از جوان مرگی ست

که شانه های سپیدار زخمی از تبر است



دم غروب ازین پس کنار پنجره ها

چقدر گریه کند آن که از تو بی خبر است



بیا کبوتر آشفته ی جوان مرگم

اگرچه آن طرف آسمان قشنگ تر است



به روی خود همه درها نبند، كاج بلند!

بهار پشت در خانه ی تو منتظر است



صدای شعله ی کبریت های خاموشت

اگر شنیده نشد  گوش این زمانه کر است















نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه بیست و پنجم بهمن 1393 12:41 بعد از ظهر
جمعه سوم بهمن 1393-07:23 بعد از ظهر



نخست آنکه برخی غزل ها برای خود شاعر خاطراتی ناب دارند که هر وقت  آن غزل را می بینی یاد خاطره های گذشته ی پس پشت غزل می افتی. دیگراینکه شاعر رنج و غصه هایش را معمولا به تحریر در می آورد وگرنه دل بی درد و غم که حرفی برای گفتن ندارد. مگر می شود غم را از شعر گرفت؟ سدیگر برخی هنرگرایان حقه باز که استعداد وحشت آوری در سرقت  دارند ای کاش بروند پی دزدی آب و نان دارتری که دستکم به گناهش بیارزد و پول و ثروتی هنگفت در آن نهفته باشد (مثل همین اختلاس گران شریف!) وگرنه سرقت ادبی و شعر هم شد کار؟

این غزل هم که در سال 85 سروده و درزمستان سال 86 در کتاب خیابان حصار منتشر شده است اکنون می بینم این سوی و آن سوی به نام این و آن خوانده می شود و انگارکه صاحب ندارد!


تو فرق داری ، عاشق آزرده می خواهی

باغی که توفانش به یغما برده می خواهی


شادی نمی آید به من ، شادی نمی آید

پژمرده می خواهی مرا، پژمرده می خواهی


تا آمدی گلبرگ هایم را لگد کردی

چون قالی کرمان مرا پا خورده می خواهی


باید بمیرد هر کسی کام از تو می جوید

شلاق بی رحمی که تنها گرده می خواهی


من جویباری هرزه ام باید رها باشم

بیهوده از من برکه ای دلمرده می خواهی


من سردم است،آغوش واکن داغ داغم کن

خورشید من تا کی مرا افسرده می خواهی؟





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه نهم بهمن 1393 07:37 بعد از ظهر
پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393-08:40 قبل از ظهر



این غزل را از دفتر شطرنج در شام آخر، منتشر شده در سال 1390، باز می آورم که مناسب این روزهای من است.


هرچند خنده بر لب آدم می آورند

باران و برف با خودشان غم می آورند



من می پرستم این غم باران و برف را

چون عشق را دوباره به یادم می آورند



باران چکامه ای ست که در مدح عاشقان

خورشید و ابر و باد فراهم می آورند



هر سال ابرها شب یلدا سبد، سبد

از باغ آسمان گل مریم می آورند



اما دریغ ازآن همه پروانه ی سفید

با خود بهشت را به جهنم می آورند



گل ها اگرچه چشم نوازند و بی رقیب

پهلوی برگ های خزان کم می آورند



امسال دست پنجره از برف خالی است

امسال درد پشت سر هم می آورند



زمستان هشتاد و شش



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 08:49 قبل از ظهر






  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5